مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 3 فروردین 1387

«تو خودت می دونی که چقدر حالش بده

زنم و می گم

آقا سرطان داره

نتونستم بیارم اینجا

اما خیلی دلش می خواست بیاد

بهش نگفتم، دکترا جوابش کردن

یعنی چه جوری بگم

به کی بگم به بچه هام

فقط به تو می گم  چون خودت بهتر از من دونی

خودت به من و بچه هاش رحم کن...» *

 این دیالوگ یه پیر مرد روستایی بود که بلند بلند داشت درددل می کرد

پیش خودم گفتم چه راحت داره حرف می زنه اصلا به این کار نداره کسی حرفش و بشنوه یا اشکش و ببینه

به خودم گفتم هر جای حرم مخصوص یه کاری یه جا برای کبوتر ها یه جا برا ی مریض ها و...

مثلا چند جای حرم برای گم شده ها دفتر گذاشته بودن تا برنداونجا و خانوادهاشون پیداشون کنن به شوخی به بابک و مهدی چند بار گفتم‹‹ برو بگو تو زندگی گم شدم چی کار کنم›› اما راستش این حرف دل خودم بود روم  نمی شد بزنم

یعنی میشه یکی ما رو پیدا کنه یا یه جا درست کنن برم بگم من تو زندگی گم شدم

و بشینم تا یکی بیاد منو پیدا کنه .....

* مشهد- پشت پنجره فولاد

**پی نوشت ۱

عید همه مبارک و امید وارم سال خوبی باشه برای همه

 

 

*****پی نوشت آخر

امروز که محتاج تو ام جای تو خالی ست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

در من نفسی نیست ،نفسی نیست

در خانه کسی نیست....