X
تبلیغات
رایتل

گفته ها و نگفته های امیر آشتیانی

مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق *** گرت مدام میسر شود زهی توفیق

یکشنبه 25 شهریور 1386 ساعت 00:44

برزخی ها (۱)

سلام

یادتون که حدود ۲ماه پیش خبر از تجربه یک محیط کار جدید دادم

خوب اینجا هم مثل همه جاهای دیگه اولش جذابیت های خاص خودش و داشت و  خیلی قشنگ بود اما کم کم  زشتی های خودشو نشون داد

البته من خیلی با سیاست های اونجا مشکل نداشتم  و ندارم

 نمیدونم شاید به خاطر خلق و خوی مذهبی منه یا شاید به خاطر قابلیت انطباق پذیری بالامه

اما هرچی که هست  برای ما یه فصل جدید در حال رقم خوردن بود و هست

تو همین مطلب قبلی نه قبلیش  گفتم فعلا در بین دو بدبختی هستیم یادتونه دیگه

اگر هم یادتو رفته  اشکال نداره یک کلیک  رو این بکنید  به کارت های کیفم یکی اضافه شد 

اما انگار به لطف بعضی از دوستان ای ن فاصله داره کوتاهتر میشه

و ما رو دارن وارد یه بازی می کنند از نوع ............

چون به نظر می آید به هیچ یک از اصول پایبند نیستند.........................تا حالا ظاهرا موفق بودند و تونستند از نظر خودشون بازی رو ببرند منم که اصلا حوصله این بازی ها رو ندارم

و با توجه به این که از بد روزگار چند باری هم بازی کردم مجبوری!

می دونید تو اینجا آدمها ۳ دسته اند یک قدیمی ها گروه دوم بی تفاوتها و سوم برزخی ها که غالب بی تفاوتها هم تو این گروه جا می گیرند

جنگ اصلی هم بین گروه اول و سوم گروه اول تا چشمشون و باز کردن ......................دیدندو  خودشون همه کاره ................اخر همه چیز می دونند

  نمیدونم چرا می خواهد به زور ما رو بازی بده هر چی از ما انکار که بابا من بازی نمی کنم  ول کن نیست و امروز رسما ما رو دعوت کرد

ما هم که ببخشید کله مون بو قورمه سبزی میده و دنباال دستمال می گرده

هر چی گفتیم به  ما آب توبه پاشیدن به خرجش نرفت

و می خواهم فردا آخرین اولتیماتوم و بهش بدم و یه یا علی بگم و از قدیمی های بازی رخصت بگیرم بریم ببینیم چی میشه یا میبریم یا شهید را حق می شیم

این آخری و جدی می گم پاش بیفته تا اخرش میرم

اما می دونی داستان از کجا شروع شد

از۱۷ مرداد که آقای رییس تو جمع شروع کرد از سرویس بورس تعریف کردن که این بهترین است و این فلان است و بهمان  و.....

البته این از روی لطف آقای رییس بود که شامل من و همکارو شد اما .......... بد چیزی بد

...................................................................... ............................................ و زورکی تبریک گفت

اما من همونجا به چند تا از بچه ها گفتم خدا به داد ما برسه که چه شود

خیلی هم طول نکشید و بازخورداش و ترکش اش بداز ۱ ماه داره کمکم به ما می خوره البته این داستان ادامه داره

اول زیر پای خانم  ف رو زدن بعدش رفتن سراغ آقای....و بعد  خانم ......و آخرم که همچون صندلی رو از زیر پایآقای  .... کشیدن که بیا و ببین

وجدانی استعداد و توانایی شون تو این مساله بشار بالا اما یادشون رفته که هر زدنی خوردنی داره و فواره هر چی بالا بره بالاخره سقوط می کنه و وقتی می افته بد می افته اما آدم حسود و قدرت طلب  عقلش به این چیز ها نمی رسه و فکر این چیز ها رو نمی کنه

 **********************

پی نوشت: الان چند روزی اوضاع یه کم عادی شده  امیدوارم داور بازی زیر اب زنی زودتر سوت پایان و بزنه

************

پی نوشت۲

این نقطه چین ها قبلا کلمه بودن اما به خواهش یکی از دوستان دچار تعدیل شدن شماخودتون  کلمه ها رو جاش بگذارید

نظرات (11)
+ آدمک باران http://adamakebaran.blogsky.com
مثل اینکه دلت خیلی پره.
امیدوارم کارت به خمپاره و شهادت و اینجور مسائل نکشه. مسالمت آمیز حل بشه ؛)
یکشنبه 25 شهریور 1386 ساعت 13:49
امتیاز: 0 0
ای بابا حالا چرا انقدر حرص میخوری؟؟!!
بابا بیخیال.... به جای این کارا تو فکر یه کار کیفی دیگه باش!!
یکشنبه 25 شهریور 1386 ساعت 18:24
امتیاز: 0 0
سلام. برای من هم نوشته های وبلاگت جذابه.در ضمن اینجور مسائل که تو نوشته آخری ات آوردی تو خیلی جاها بابه از جمله جایی که من در آن کار می کنم. اطلاع که داری؟
یکشنبه 25 شهریور 1386 ساعت 19:10
امتیاز: 0 0
+ همسر آینده http://ma2nafar.blogsky.com
چه عجب چشممون به جمال شما روشن شد!فکر کردم پیش خودت گفتی حالا که دستت گرم سربازی و اینا هست یه سرم تا عراق بری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعدم نمیشه که کوتاه اومد!!! هر جا که روی آسمان همین رنگ است!!!باید راهشو پیدا کنی!کوتاه نیا...
یکشنبه 25 شهریور 1386 ساعت 21:33
امتیاز: 0 0
سلام امیر .
چه خبر شده . حس میکردم یه خبر هایی هست چون رو مطالبتون هم تاثیر گذاشته در هر صورت اگه کمکی از من ساخته است بهم خبر بده راستی یه قرار بزار شیرینی کارت پایان خدمت رو بخوریم فکر نکن یادم رفته بعدش هم مطلب رو مفصل تعریف کن
دوشنبه 26 شهریور 1386 ساعت 23:28
امتیاز: 0 0
آخی ازینکه کوچولو بودین دستتون به تلفن نمیرسیده
ببخشید بقیه داستان قشنگ تو ذهنم نیست
آلزایمر دارم
سه‌شنبه 27 شهریور 1386 ساعت 08:38
امتیاز: 0 0
هوا خواه تو ام جانا و می دانم که می دانی
که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
===========================
سلام[گل]
بابا حاج امیر خیلی مخلصیم
تو که خودت بهتر می دونی جماعت روزنامه نگار همه اش فکر زیر آب زنی ....
ولش کن
طاعات قبول
خیلی مخلصیم
راستی تا نگفتی خودم بگم افطار یادم نرفته با یه گروهان می ریزیم خونتون
سه‌شنبه 27 شهریور 1386 ساعت 15:09
امتیاز: 0 0
جناب آقای دبیر سرویس ما که دایم دممونو می ذاریم رو کولمونو می ریم . برای من که اونجا جای موندن نیست . بی پولی رو به بازی های کثیف اونجا ترجبح می دم . امیدوارم که اوضاع درست بشه ویه خبرنگار به خوبی من پیدا کنی
سه‌شنبه 27 شهریور 1386 ساعت 18:20
امتیاز: 0 0
سلام دوست خوبم به روزم و مثل همیشه منتظر حضور سبزتون هستم
شنبه 31 شهریور 1386 ساعت 13:17
امتیاز: 0 0
+ حمیدرضا طهماسبی پور http://hrt.persianblog.ir

سلام امیر جون
ای بابا بیخیال .......تو لیاقتت بیش از این جاها است
فقط قدر خودتو بدون....این ریا کاران رو بیخیال شو
دوشنبه 2 مهر 1386 ساعت 16:13
امتیاز: 0 0
+
هی روزگار . میگه:مدینه گفتی و کردی کبابم

منم از رو سیاهی مثل ذغالم
چهارشنبه 4 مهر 1386 ساعت 14:51
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :