سه شنبه 4 تیر 1387


 ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام.

 شرح حکایت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)

ملا نصرالدین با بهره‌گیری از استراتژی ترکیبی بازاریابی، قیمت کم‌تر و ترویج، کسب و کار «گدایی» خود را رونق می‌بخشد.

او از یک طرف هزینه کمتری به مردم تحمیل می‌کند و از طرف دیگر مردم را تشویق می‌کند که به او پول بدهند .
«اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.»

شرح حکایت 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی)

ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است.

 او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

 «اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد.»

***

 منبع گروه روزنه

 

 

یکشنبه 30 دی 1386

خیلی جالبه نگاه کودکان به خدا

با حس کودکانه خودشان درباره خدا نوشتن

گفتگوهای کودکانه با خدا

 

 خدای عزیز!

به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟

 

امی

 

خدای عزیز!

 شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.

 

لاری

  

خدای عزیز!

 اگر یکشنبه، مرا توی کلیسا تماشا کنی، کفش‌های جدیدم رو بهت نشون میدم.

 

میگی

 

خدای عزیز!

 شرط می‌بندم خیلی برایت سخت است که همه آدم‌های روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر

 عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچین کاری کنم.

 

نان

 

خدای عزیز!

 در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام می‌دهد؟

 

جین

   

خدای عزیز!

آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟

لوسی

 

خدای عزیز!

این حقیقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولینگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند،به بهشت نمی‌رود؟

 

آنیتا

 

خدای عزیز!

آیا تو وافعاً می‌خواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟

 

نورما

  

خدای عزیز!

 چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟

 جان

   

خدای عزیز!

 

من به عروسی رفتم و آن‌ها توی کلیسا همدیگر را بوسیدند. این از نظر تو اشکالی نداره؟

 

نیل

خدای عزیز!

 

آیا تو واقعاً منظورت این بوده که « نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند؟ » اگر این طور باشد،

 

من باید حساب برادرم را برسم.

 

دارلا

  

خدای عزیز!

بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود.

 جویس

 

خدای عزیز!

 

وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگویند.

 

به هر حال، امیدوارم به او صدمه‌ای نزنی.

 

دوست تو (اما نمی‌خواهم اسمم رو بگم)

 

 خدای عزیز!

 

لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هیچ چیز او تو نخواسته بودم. می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی.

 

بروس

   

خدای عزیز!

 برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم می‌دادی‌ها! ها!

 

دنی

  

خدای عزیز!

 من می‌خواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اینهمه مو در تمام بدنش.

 

تام

 

 خدای عزیز!

 

فکر می‌کنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد.

 

روث

   

خدای عزیز!

 

من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم.

 

الیوت

 

خدای عزیز!

 

از همۀ کسانی که برای تو کار می‌کنند، من نوح و داود را بیشتر دوست دارم.

 

راب

 

خدای عزیز!

 

برادرم یه چیزایی دربارۀ به دنیا آمدن بچه‌ها گفت، اما اون‌ها درست به نظر نمی‌رسند. مگر نه؟

 

مارشا

 

 خدای عزیز!

 

من دوست دارم شبیه آن مردی که در انجیل بود، 900 سال زندگی کنم.

 

با عشق کریس

  

خدای عزیز!

 

ما خوانده‌ایم که توماس ادیسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌های دینی یکشنبه‌ها به ما گفتند تو این کار رو کردی.

 

بنابراین شرط می‌بندم او فکر تو را دزدیده.

 

با احترام دونا

خدای عزیز!

 

آدم‌های بد به نوح خندیدند « تو احمقی چون روی زمین خشک کشتی می‌سازی » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون 

بودم همین کارو می‌کردم.

 

ادی

 

خدای عزیز!

 لازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه می‌کنم.

 دین

 

خدای عزیز!

 

فکر نمی‌کنم هیچ کس می‌توانست خدایی بهتر از تو باشد. می‌خوام اینو بدونی که این حرفو بخاطر اینکه

الان تو خدایی، نمی‌زنم.

 

چارلز

  

خدای عزیز!

هیچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی،

دیدم، معرکه بود.

 

اجین

 

راستی اگر شما می خواستید یه جمله به خدا بنویسید چی می گفتید؟؟؟

 

سه شنبه 13 آذر 1386

یکی بود یکی نبود، یک بچه کوچیک بداخلاقی بود. پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب.
روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روزها و هفته ها ی بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد.
به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده است را از دیوار بیرون بکشد.
روزها گذشت تا بالأخره یک روز پسر جوان به پدرش روکرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی آن کوبیده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر کرد و گفت:


دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن !! این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود. پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام، زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزکی به همان بدی یک زخم شفاهی است. دوست ها واقعاً جواهر های کمیابی هستند ، آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند.

****

این داستان از گروه روزنه برام فرستاده شد اما چون تو بلاگ مهدی اسدی یه مطلب در مورد عصبانیت خواندم  و نسبت به مشکلش اظهار عجز کرده بود گفتم هم تنبلی کردم  هم یه کمکی کردم.

چون من خودم تقریبا از این روش استفاده کردم تا توانستم  بر عصبانیت تا حدودی کنترل داشته باشم.

اما یه بار دیگه هم گفتم اولین شرطش خواستن و

دومین شرطش تمرین کردن

تا بعد ..

 

 

پنجشنبه 8 آذر 1386

این مطلب و همینجوری که داشتم وب گردی می کردم لینک به لینک،َپیدا کردم به نظرم جالب اومد

و هرچند شاید پیش از این خونده باشیدش ام گذاشتم

آماندای عزیز:
تولد ۱۸ سالگیت مبارک. چقدر این دوره بلوغت قشنگه! حالا دیگه کسی واسه استفاده ۲۴ ساعته از موبایل و اینترنت سرزنشت نمی کنه. مامانت بهم گفت که چیزای رو که تو این سالها یاد گرفتم واست بنویسم. کی به حرف مامانت گوش می کنه؟ عوضش اینها رو یادت باشه.

۱. هیچوقت, هیچوقت, هیچوقت کاری رو نکن که دلت نمی خواد.
۲. نسبت به مذهب متعصب نباش. شاید چیزی که تو رو بالا می بره مسیح نباشه.
۳. نترس از اینکه از خودت تعریف کنی.
۴. کاری بکن که اعتبارت اونقدر خوب بشه که تا ۲۵ سالگی بتونی واسه خودت خونه بخری.
۵. قبض هات رو همیشه به موقع بده.
۶. به جاهای که دوست داری ببینی سفر کن.
۷. به بزرگترها و پیرها توجه کن. اونها خیلی تنها هستن.
۸. اونقدی الکل بخور که معتاد نشی. اگه بهت بگم ماری جوانا نکش, گوش می کنی؟
۹. پسرها واسه صکص* هر چیزی بهت می گن. سعی کن تا جای که می تونی تسلیم نشی.
۱۰. سعی کن امسال دست کم شش ماه تنها زندگی کنی تا ببینی آماده شدی واسه اش یا نه. اگه نشده باشی هم کسی سرزنشت نمی کنه.
۱۱. تنت رو به کسی بسپار که دوسش داری و میدونی دوستت داره.
۱۲. حرفهای بقیه هیچ ارزشی نداره.
۱۳. واسه اینکه دوستات رو نگه داری, راز دار باش.
۱۴. به قول دخترم, این اصلا مهم نیست که چقدر زشتی. مهم اینه که همیشه نی نی کوچولوی خوشگل مامانتی.
۱۵. همیشه یاد باشه که تو ویژه ترین آدم رو این سیاره ای.
۱۶. روشنی راه زندگیت رو پیدا کن. میتونه مذهبت باشه, روحت باشه, سوادت یا عشقت.
۱۷. همیشه واسه خونوادت وقت بذار. اگه اونها نبودن تو هم الان اینجا نبودی.
۱۸. دو تا کارت اعتباری واسه ات کافیه. سعی کن همیشه کمتر از نصفش رو بدهکار باشی.
۱۹. همیشه از ک ا ن د و م  استفاده کن.
۲۰. شروع کن واسه بازنشستگی پس انداز کردن. حتی اگه یه دلار تو ماه باشه.
۲۱. کالجت رو شروع کن. نه برای مدرک که برای آشنای با عقاید مخالف.
۲۲. هر روز ورزش کن و هشت تا لیوان آب بخور.
۲۳. یاد بگیر مردم رو ببخشی.
۲۴. این دنیا واسه همه مردم جا داره. پس سعی نکن جای کسی رو بگیری.
۲۵. بزرگ شدن تنها داروی درد خودشناسی هست. بدستش می آری.
۲۶. هیچوقت یادت نره که یه خاله بزرگتر داری که آماده هست به حرفات گوش بده.
۲۷. یادت هم نره که همیشه واسه هرچی یه " بسه دیگه " وجود داره. حتی واسه حرفهای من.

بازم تولدت مبارک. دوستت دارم.
Aunt Pammy

دوشنبه 22 مرداد 1386


مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت:"من خسته ام
و دیگه دیروقته، می رم که بخوابم" مامان بلند شد،به آشپزخانه رفت و
مشغول تهیه ساندویچ های ناهارفردا شد،سپس ظرف ها را شست،برای شام فردا
از فریزر گوشت بیرون آورد،قفسه ها را مرتب کرد، شکرپاش را پرکرد،ظرف ها
را خشک کردو در کابینت قرار دادوکتری را برای صبحانه فردا ازآب
پرکرد.بعدهمه لباس های کثیف رادرماشین لباسشویی ریخت،پیراهنی را
اتوکردودکمه لباسی را دوخت.اسباب بازی های روی زمین راجمع کردودفترچه
تلفن را سرجایش درکشوی میز برگرداند.گلدان ها را آب داد،سطل آشغال اتاق
را خالی کردو حوله خیسی را روی بند انداخت.بعد ایستادو خمیازه ای کشید
کش وقوسی به بدنش دادو به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد،کنار میز
ایستادو یادداشتی برای معلم نوشت ،مقداری پول را برای سفر
شمردوکنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت.بعد کارت
تبرکی را برای تولدیکی از دوستان امضا کردو در پاکتی گذاشت، آدرس را
روی آن نوشت و تمبر چسباند؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هردورا
درنزدیکی کیف خودقرارداد.
سپس دندان هایش رامسواک زد.
باباگفت: "فکرکردم گفتی داری می ری بخوابی" و مامان گفت:" درست شنیدی
دارم میرم."
سپس چراغ حیاط راروشن کردودرها را بست.
پس ازآن به تک تک بچه ها سرزد،چراغ ها راخاموش کرد،لباس های به هم
ریخته را به چوب رختی آویخت، جوراب های کثیف را درسبد انداخت،با یکی از
بچه ها که هنوز بیداربودو تکالیفش را انجام می داد گپی زد،ساعت را برای
صبح کوک کرد، لباس های شسته را پهن کرد،جا کفشی را مرتب کردو شش چیز
دیگررابه فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد،اضافه کرد.سپس به
دعاو نیایش نشست.
درهمان موقع بابا تلویزیون راخاموش کردو بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش
باشد گفت: " من میرم بخوابم" و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً
همین کارراانجام داد!

سه شنبه 9 مرداد 1386

با وجود داشتن ادبیات غنی فارسی چرا پیغام گیر تلفن ما باید جملاتی انگلیسی و یا کلماتی کلیشه ای را تحویل تلفن زننده بدهد. .

یکی از دوست خود که شاعری طنزپرداز است درخواست کرده بود برایش یک دوبیتی بسازد تا روی دستگاه پیغام گیر ضبط کند، ایشان هم این شعر را ساختند:

                  شرمنده از آنم که نباشم به سرایم / تا با تو سلامی و علیکی بنمایم

               گر لطف کنی نمره و پیغام گذاری / پاسخ دهم ای دوست به محضی که بیایم


اما کار به همینجا خاتمه پیدا نمی کند. درخواست دوست، راهنمای ذهن شاعر میشود که سری بزند به خانه شعرای پیشین و بیاندیشد که اگر حافظ و خیام و فردوسی و دیگران در عصر "انسرینگ ماشین" زندگی میکردند، چه کلامی روی دستگاه تلفن خود می گذاشتند.

                                                         
                                                     در منزل حافظ

         رفته ام بیرون من از کاشانه خود غم مخور / تا مگر بینم رخ جانانه خود غم مخور

               بشنوی پاسخ زحافظ گر که بگذاری پیام / آن زمان کو بازگردد خانه خود غم مخور
                                                  
                                              در منزل سعدی

از آواز دل انگیز تو مستم / نباشم خانه و شرمنده هستم

به پیغام تو خواهم گفت پاسخ / فلک گر فرصتی دادی به دستم


در منزل خیام

این چرخ فلک عمر مرا داد به باد / ممنون توام که کرده ای از من یاد

رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش / آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد


در منزل فردوسی

نمی باشم امروز اندر سرای / که رسم ادب را بیارم بجای

به پیغامت ای دوست گویم جواب / چو فردا برآید بلند آفتاب


در منزل مولانا

بهر سماع از خانه ام رفتم برون رقصان شوم / شوری برانگیزم به پا خندان شوم شادان شوم

می گو به من پیغام خود هم نمره و هم نام خود / فردا تو را پاسخ دهم جان تو را قربان شوم



در منزل منوچهری دامغانی

از شرم به رنگ باده باشد رویم / در خانه نباشم که سلامی گویم

بگذاری اگر پیام پاسخ دهمت / زان پیش که همچو برف گردد مویم
 


در منزل باباطاهر عریان

تیلیفون کِرده ای جانم فدایت / الهی مو به قربونِ صدایت

چو از صحرا بیایم نازنینم / فرستم پاسخی از دل برایت

منبع:http://jockali.blogfa.com

شنبه 6 مرداد 1386

 

در آمریکا گربه ای اهلی که در یک خانه ویژه نگهداری از بیماران سالمند زندگی میکند، لقب عزرائیل گرفته است، زیرا بنظر میرسد وقتی مرگی در پیش است، قادر است آن را پیش بینی و حسّ کند. پزشکان و پرستاران این خانه مراقبت های درمانی و توانمندی، که در ایالت رود آیلند در شمال شرقی آمریکا قرار دارد، میگویند، اسکار، گربه دوساله آنها، پیش از مرگ بیش از بیست و پنج نفر از بیماران، به کنار بستر آنان رفته بود و با آنان وقت صرف میکرد.  دکتر دیوید دوسا، که از بیماران سالمندی مراقبت میکند که در آخرین مراحل زندگی قرار دارند، داستان این گربه را در شماره پنجشنبه Journal of Medicine چاپ کرد که یک مجله معتبر پزشکی و علمی است.  اسکار همه روزه ضمن عبور از راهروهای خانه سالمندان، به بیماران نیز نگاهی میاندازد و رد میشود. اما وقتی در مقابل تخت یک بیمار مکث میکند و بعد همانجا میماند، کادر درمانی میداند که آخرین مراحل زندگی آن بیمار فرا رسیده است و معمولا این پیش بینی نیز حقیقت پیدا کرده است.  گرچه دلیلی مستند و علمی در مورد توانائی گربه ها برای پیش بینی مرگ وجود ندارد، اما دکتر دوسا معتقد است اسکار از یک توانائی غیر عادی و غیر طبیعی برخوردار است. دیگران میگویند احتمالا اسکار شامّه ای دارد که می تواند بوی ناشی از  تغییرات بیولوژیک منجر به مرگ را تشخیص بدهد

   1      2      3      4      5      6    >>