گفته ها و نگفته های امیر آشتیانی

مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق *** گرت مدام میسر شود زهی توفیق

سه‌شنبه 3 اردیبهشت 1387 ساعت 09:15

یادگاری

زن خیلی دیرش شده بود هیچ چاره ای جز اینکه این مسافت کوتاه و با ماشین بره نداشت

بالاخره دم پارک ایستاد و به ماشین های رهگذر که از تو خیابان رد می شدند مسیرش و می گفت

کسی سوارش نمی کرد

بالاخره یه ماشین پیکان قدیمی بوق زد و نگه داشت

آبجی راهی که تا میدون نیست

دیرم شده خیلی

ترافیک لعنتی دست از سر تهران بر نمی داره

تمام جاهای کیفش و گشت

فقط ۱۰۰ تومان پول داشت

-آقا ببخشید چقدر میشه؟

-۱۵۰ تومان آبجی

زن دوباره همه جای کیفش وگشت

دوباره و دوباره اما چیزی پیدا نمی کرد

-۱۰۰ تومان بیشتر خورده ندارم

-عیب نداره پول خرد زیاد دارم ، می دونید پسرم دیشب قلکش وشکسته و ما هم همه اش وریختیم تو داشتبرد ، حالا حالا ها از ان پول خرد راحتم

این جمله انگار قلب زن و شکوند

حالا نمی شد بچه ات امشب قلکش و می شکست.

زن دیگه هیچ چاره ای نداشت دست کردتو گوشه کیفش و یک ۵۰ تومانی تا نخورده را برداشت

روش نوشته بود « عیدی پدر سال ۱۳۶۸»

اون آخرین عیدی بود که از پدر گرفته بود و از خرداد همون سال دیگه پدر نداشت.

این آخرین باری بود که به اون نگاه می کرد چون دیگه رسیده بود به میدون

۱۵۰ تومان و داد وسریع پیاده شد

-به آبجی ۱۵۰تومان که دیگه خرد

دیگه از این خرد تر هم مگه پیدا میشه، کاش همه مثل شما پول خرد نداشته باشن

زن سریع شروع به حرکت کرد وارد پیاده رو شد و هراسان به سمت کوچه رفت

دیگه کاملا در حال دویدن بود.

رسید به خونه کلید و انداخت تو در هول شده بود دیگه اونقدر قلبش تند می زد که اگر کسی از کنارش رد می شد می تونست صدای قلبش و بشنوه

نیمه های در چادرش و از سر انداخت

صدای ضعیف یه ناله می اومد

دوید و مادر و از روی تخت بلند کرد

همسایه راست گفته بود مادرش از روی تخت افتاده بود و برادرش خونه نبود

ا

 

 

نظرات (24)
+ علیرضا http://2088.blogfa.com
محشر بود.چه خودت نوشته باشی یا کپی باشه احسنت داره.
سه‌شنبه 3 اردیبهشت 1387 ساعت 12:31
امتیاز: 0 0
+ نسرین
تو کار و زندگی نداری که نشستی تراژدی می نویسی تا اشک ما رو در بیاری
سه‌شنبه 3 اردیبهشت 1387 ساعت 15:11
امتیاز: 0 0
امیر تو تراژدی هم که می نویسی قشنگ می نویسی
پارچه خواری حال کردی هوای بورس کالا رو داشته باش ( نیشخند )
ولی این قانون همیشه بوده باید برای حفظ چیز با ارزش به اندازه قیمتش هزینه پرداخت کنی
سه‌شنبه 3 اردیبهشت 1387 ساعت 15:57
امتیاز: 0 0
زیبا مثل احساس مادر وقت بدرقه فرزند....
سه‌شنبه 3 اردیبهشت 1387 ساعت 17:08
امتیاز: 0 0
:( خوب شما که تا دم در دنبالش رفتی تو تاکسی یه ۵۰ توما نی میدادی به راننده که عیدی باباش از دستش نره...!!!

- این رسم زندگیه
وقتی پست و کوچیک میشه - آدم ها بیشتر اوج میگیرن و بزرگ میشن...


سه‌شنبه 3 اردیبهشت 1387 ساعت 17:37
امتیاز: 0 0
یاد عزیزان همیشه تو دل آدم می مونه حتی اگر از اونا یادگاری هم نمونده باشه.
خیلی عالی بود.
به ماهم سر بزن استاد.
سه‌شنبه 3 اردیبهشت 1387 ساعت 23:29
امتیاز: 0 0
داستانک خوبی بود البته هنزو طولانی می نویسی ولی بد نیست توش عنصر شگفتی رو اگر بیشتر کنی بهتره! دادش قصه نویسم بودیو ما نمی دونستیم خوب شیرینیشو کی بخوریم؟
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 ساعت 08:18
امتیاز: 0 0
بابک جان امیرو شیرنی دادن؟
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 ساعت 23:38
امتیاز: 0 0
سلام
زیبا بود
مرسی که به وبلاگم اومدی و دعوت انتخاباتی منو قبول کردی.به امید پیروزی اصلاحات
پنج‌شنبه 5 اردیبهشت 1387 ساعت 13:07
امتیاز: 0 0
سلام. با اینکه دوست دارم داستان کوتاه ضربه داشته باشه از سادگی انتهای داستانت خیلی خوشم اومد. همین سادگیش برای من ضربه بود. مرسی.
یادداشت اردیبهشت من رو هم بخون. یک هدیه زیبا هم توش هست. مرسی.
پنج‌شنبه 5 اردیبهشت 1387 ساعت 23:24
امتیاز: 0 0
سلام امیر عزیز
۱-هر کسی برای لذت بردن سلیقه ای دارد و سلیقه زیبایی شناسی آدم ها را نمی توان تغییر داد ولی انصافا دایره زنگی به لحاظ ساختار سناریو و تدوین و کارگردانی جزو بهترین فیلم های سال ۸۶ است.من میدانم چرا خوشت نیامده چون فیلم خیلی معمولی و درباره زندگی روزمره بود و نتوانستی چیز درشتی از آن بیرون بکشی.
۲- من به شما تحلیل محتوا بدهکار نیستم بلکه تحلیل گفتمان بدهکارم.تفاوت این دو نوع تحلیل در این است که اولی کمی است و دومی کیفی.مرا ببخش که مشغله ام زیاد است و نمی توانم برایت آنرا تهیه کنم ولی در اولین فرصتی که حوصله داشته باشم برایت می نویسم.
۳-من سایه ای ندارم که وزنی داشته باشد و سنگینی اش شما را برنجاند.امیر عزیز، من به وبلاگت سر میزنم و از مطالبت استفاده می کنم ولی گاهی اوقات واقعا نظری ندارم و فقط کیف می کنم و می گذرم.
۴- این روز ها که می گذرد مشکلات زیادی دارم و باید به تنهایی با همه بجنگم، و تنهایی و خدا تنها چیز هایست که دارم.
۵-از خدا فقط درویشی و خرسندی برایت مسئلت دارم.
جمعه 6 اردیبهشت 1387 ساعت 01:12
امتیاز: 0 0
بسیار زیبا بود .احسنت.ادامه بده.این شیوه بسیار تاثیر گذاره.
جمعه 6 اردیبهشت 1387 ساعت 10:39
امتیاز: 0 0
دلم سوخت
نمی دونم چرا اما کاش این آدما اینطوری نبودن
کاش من بودم مجانی تا خونه می رسوندمش
جمعه 6 اردیبهشت 1387 ساعت 16:39
امتیاز: 0 0
+ جعفر تکبیری http://divaneh.blogfa.com
چاکریم داش امیر... می گن آدما وقتی آخر عمرشون نزدیک می شه خیلی احساسی و رومانتیک می شن... حکایت کار ما شده.... راستی داستانت رو هم خوندم. ۲۰ بود...
شنبه 7 اردیبهشت 1387 ساعت 10:02
امتیاز: 0 0
+ روزنامه نگار http://rooznamenegaram.blogfa.com
بابا قصه نویس
باز هم قصه بنویس

ببنم از تراوشات قلم مبارک بود یا از جایی کش رفتی؟
هر چی بود قشنگ بود
دست نویسنده اش درد نکنه
شنبه 7 اردیبهشت 1387 ساعت 12:31
امتیاز: 0 0
قشنگ بود ...
هم از ارزش شغلمون که خبرنگاری باشه و هم از ارزش پولمون هر روز کمتر و کمتر میشه .
شنبه 7 اردیبهشت 1387 ساعت 15:53
امتیاز: 0 0
جالب و غم انگیز بود! ولی دوخط آخرش یه کم باهم تضاد داشت! اینکه مادرش رو از روی تخت بلند کرد! مگه مامانش از رو تخت نیفتاده بود؟؟!
یکشنبه 8 اردیبهشت 1387 ساعت 17:39
امتیاز: 0 0
سلام
رئیس من یه چند خطی سیاه مشقی نوشتم.بیا پیشم...
دوشنبه 9 اردیبهشت 1387 ساعت 15:20
امتیاز: 0 0
+ آزاده
نمیدونم من چرا خوشم نیومد امیر !!!۱؟ همه تعریف کردن .
چون الان خوابیدی مجبورم شدم بیام اینجا ازت بپرسم :)
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 ساعت 21:33
امتیاز: 0 0
سلام دوست عزیزم
هر چند دیر اما با اولین پستم تو سال 1387 به روزم.
امیدوارم منو فرموش نکرده باشین تو این 45 روزی که نبودم.
جمعه 13 اردیبهشت 1387 ساعت 09:50
امتیاز: 0 0
+ گیتی
سلام دوست عزیز حالت چطوره؟
راستی حاله دستت چطوره؟
عینکت رو شستی؟
به ما هم سری بزن
جمعه 13 اردیبهشت 1387 ساعت 17:58
امتیاز: 0 0
به به به به ...
شعر قشنگی زیر لوگوی وبت نوشتی...
اثرات سفر و دیدار دوستان دیگه ؟..
رسیدن به خیر.:) حالا سوغاتی چی آوردی داداشی؟!!!...
جمعه 13 اردیبهشت 1387 ساعت 19:49
امتیاز: 0 0
حالا دیگه سنگ بذر پاش رو به سینه میزنی
ای نون به نرخ روز خور
شنبه 14 اردیبهشت 1387 ساعت 15:38
امتیاز: 0 0
سلام
چرا اینقدر تنبل شدی ؟چی شوده؟
شنبه 21 اردیبهشت 1387 ساعت 23:38
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :