شنبه 27 بهمن 1386

۱ ۱ ۵

بوق

اورژانس

الو سلام

سلام آقا بفرمایید

ما اینجا یه مریض بد حال داریم

خونسرد باشید چه اتفاقی براشون افتاده

نمی دونم حالش بده

میشه برامون آمبولانس بفرستید

نه نمی تونیم سرویس بدیم

خانم تو را خدا ما چه کار کنیم

صبر کنید

الان نمیشه

اون موقع که حالش بهتر بود می بردیدش دکتر ما الان کار داریم

خانم

بوق بوق......

                             * * *

۱ ۲ ۵

بوق

آتشنشانی

سلام ببخشید اینجا آتش گرفته

خوب

کمک می خواستم

خوب

نمی خواهید امداد بفرستید

نه بابا دلت خوشه بگذار بسوزه الان حس خدمات دادن نداریم اما حالمون خوب شد می آییم

بوق بوق بوق

بوق اشغال

.....

...

.

 ***

پی نوشت ؛

۱-   این همین جوری بود افاضه فضل بود (واقعیت نداره بابا)

۲-  این ها هم چند تا جمله باحال بود دلم نیومد ازش بگذرم

* مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد،

* همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

* گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او

 و قلبی است برای فهمیدن وی

*  این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان

* زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

* فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب کسانی که دوستشا ن داریم ، ایجاد کنیم اما سال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشم

 

 

دوشنبه 22 بهمن 1386

این چندتا تک جمله چند وقتی هست می خواهم بنویسم اما نشد

هرکدامش برای من یه دنیاحرف داره

بعضی هاش ماله خودمه بعضیهام نه

امیدوارم که خوشتون بیاد....

 

 

* به هم مهربانانه تر نگاه کنیم ،شاید این نگاه آخر باشد

 

*مثل کبک سرم و لای برف کردم

 

* به هر چی که اذیتت می کنه فکر نکن

                         چون بیشتر اذیتت می کنه    

                              حتی اگر اون چیز من باشم

 

* هر کاری را می شود انجام داد

             فقط باید ببینی برای کی هست؟

 

* هیچ چیز همیشه پنهان نمی مونه

                           پس با هم صادق باشیم

 

* نگفتن حقیقت کم از دروغگویی نداره به هر بهانه ایی

 

* برای قایم شدن تپه برفی جای مطمئنی نیست

                      چون آفتاب حقیقت رسوات می کنه

 

* پوشاندن اشتباه با یه اشتباه دیگه یه اشتباه بزرگتره

               چون گناهت و سنگین تر میکنه

                               و جبرانش وسخت تر

 

***

 

             زندگی در بهار زیباتر و

 

                       در پاییز دلنشین تر است.

 

                و سرانجام زمستان فصل شیرین انتظار

 

                         برای همنشینی ابدی روزهای تابستانی  و

 

                                                                پایان تنهایی است.

 

شنبه 20 بهمن 1386

امسال بهر زودتر از هر سال رسید

هر چند نه نه سرما خیال نداره  پشتش و از پشتی ترکمنش برداره و بلند شه وسایلش و جمع کنه و بره اما مردم ما  زودتر به استقبال بهار رفتن تا عمو نوروز بدونه که باید بیاد و مثل هر سال نه نه سرما رو بفرسته بره استراحت کنه.

در حالی که بنا بر اطلاعات موثق وغیر موثق هواشناسی و سایت «ودر دات کام» هر روز یه توده هوای سرد اسبش به سمت تهران زین می کنه تا عمو جان ما توهم بزنه که هنوز هوا سرد است به دلیل هوای نامساعد جوی امکان پرواز طیاره اش به تهران وجود نداره .

اما مردم ریختن تو خیابون تا پیش پیش خرید عیدشون و بکنن، از قضا هم که کار شرکت های لیزینگ به شدت گرفته

اکثر اونها صاحبان خودروی بدون بنزین هستند با ازدحام ماشین هایشان ناخواسته  سبب شدن  ما در ترافیک خیابان  بمانیم  در سرما انتظار عید بکشیم.

خدا به داد ما  برسه  چراکه حتما امسال  هم عید می خواهد شلوغتر از پارسال باشه ما از عید تهرانم هم نتونیم لذت ببریم.!

(آخه تا عید امسال کل سال به عشق عید تهران زندگی می کردیم اما الان وضعیت فرق کرده)

به هر حال این یک هشدار بود از اینکه بدانیم همیشه بهار را از گل و جوانه نمی شود فهمید بلکه در عصر جدید ترافیک موسم بهار می باشد.

چهارشنبه 17 بهمن 1386

- سلام

- سلام

- ببخشید می خواهم بدونم فرصت من کی تموم میشه؟

- فرصت شما ، یه لحظه صبر کنید.

این خط پر شده ،این خطم پر شده ... این یکی هم، می تونید برید.

- مرسی

- نه، نه، یک خطتتون  پر نشده برگردید، بفرمایید زندگی کنید

- کی پر میشه ؟

-من نمی دونم

- کی می دونه ؟

- هیچ کس آقا بفرمایید زندگی تون و بکنید.به موقعش خودمون می بریمتون

و پسرک دوباره به زندگی برگشت ، بازهم تنها بود. اما پیش خودش می گفت شاید ورق برگردد

*

پی نوشت۱

من در اینجا هر گونه افسردگی و ناراحتی را به شدت تکذیب می کنم

دوشنبه 15 بهمن 1386

بزرگ شدم

اما بزرگ نشدم

شنبه 13 بهمن 1386

خورشید با گرمایش دوباره به سرزمین ما می رسد

باید کمی بیشتر صبر کرد

من بی طاقت شدم

سختی اش همین چند روز است

شب کوتاه   و

زمستان از نیمه گذشته

هر شب فقط در انتظار طلوع دوباره بهار ،بیدارم

 

می رسد

سه شنبه 9 بهمن 1386

خسته شدم

دیگه نفسم بالا نمی آید

نمی دونم چرا تو بازی زندگی ،مربی من و تعویض نمی کنه!

 

آخرین قدم

   1      2    >>