اگر اشتباه نکنم سه شنبه بود داشتم می رفتم مصاحبه
اولین نفر بهزاد رنجبر بودکه بهم زنگ زد و پرسید شنیدی
بعد پشت سر هم تلفنم مثل ۱۱۸ زنگ می خورد
هر کی یه چیزی می گفت
هنوز گیجم وقتی یاد اون روز می افتم
از افشار بگم که تو باشگاه خبرنگاران بود تو جشن کنارم نشسته بود با هم به ایراهیم زادگان
خندیدیم یا از ایل بیگی که بعد از اینکه از پاکستان و افغانستان برگشته بود وبا اصرار خودش رفته
بود
از یحیی بگم که بچه محلمون بود تدوینگر واحد مرکزی که وقتی عکسش و تو اخبار ۱۰.۳۰ دیدیم
دیگه نمی تونستم جلوی اشکم و بگیرم
یاد شبهایی که با هم با سرویس از سازمان بر می گشتیم و بعضی وقت ها برای گرفتن شیر
خشک خانوم کوچولوش با هم چند تا داروخانه رو سر می زدیم و گپ می زدیم
وقتی بهش می گفتم بگیر بابا شیر خشک شیر خشکه بگیر دیگه
می گفت صبر کن بابا میشی مفهمی نه از ....... می خواهم
از گریه های دختریحیی بگم که تا مدتها شبها منتظر باباش بود یا
از فیلم بردار شبکه خبر یا از فراهانی که از باشگاه رفته بود شبکه
از اونهایی که می خواستن برگردن و در هواپیما رو روشون قفل کردن یا از خانواده هایی که یک
دفعه یه هواپیما اومد تو خونشون و سوختن و هیچی به هیچی
از کی بگم از چی بگم
خاطرات تلخ مثل خوره روح آدم و می خورند
از تشیع جنازشون بگم یا از مراسم ختمشون
از زجه ها خانواده هاشون یا ناله های دوستاشون
همه چی تلخ بودم یادمه
مثل عاشورا تو خیابون راه برای حرکت کردن نبود
اون روز سیاه بود تلخ بود
تلخ
* پی نوشت : مطالب مرتبطی که من دیدم!




