سه شنبه 29 آبان 1386

قصه رفت و اومدهای هوگو و محمود بیشتر به خاله بازی های  بچه ها شبیه شده تا مناسبات سیاسی .انگار می رند خونه فامیلاشون و از سر بیجایی که وقتی هیج کجا برای رفتن پیدا نمی کنند یه سر بهم می زنند.

این هوگو  که بهش نمی آد محض رضای خدا موش بگیره و از سرو پاش( که شارلاتانه) و سرمایه گذاری های ایران تو ونزوئلا پیداست که خوب سوراخ دعا راپیدا کرده و بد ولد چموشیه !

محمود ما هم ساده باور کرده که این واقعا با عموسام مشکل داره و بیخبر از اینکه ای جماعت لمپن آمریکای جنوبی عادت دارند هم از آخور بخورند هم از توبره

رکن سوم مثلشون هم که عضو اوپک نبود و احتمالا هنوز تو رگی نشده و گرنه حتما دانیل جون اورتگا  که راننده شخصی دکتر شده هم یه توکه پا به کشور دوست و مسلمان ایران می اومدن تا  برای مملکتشون سوغاتی ببرند.

بگذریم این محمود ساده ما بی خبر از سیاسی کاری های یانکی ها که دارند با اروپایی ها بازی می کنند تا ارزش یورو را بالا ببرند و با افزایش صادرات خودشون در کنار کاهش مبادلات  چشم آبی ها آمریکایی ها سایه های رکود از سر اقتصادشون دور کنند. دارند تو دام آمریکایی ها می افتند و گیر سه پیچ دادن به اوپک که چی باید ترکیب دارز مبادلات نفت تغییر کنه.

اما از اونجای که بر خلاف ادعای ما اعراب اوپک و قبضه کردن گوش به این حرف ها ندادن و یه دهن کجی حسابی به ابن برادر دینی مخالف آمریکاکردن!

خدا آخر و عاقبت ما رو بخیر کنه!

 

 

دوشنبه 28 آبان 1386

سلام

نمیدونم صبح که اودم سر کار همش دلم می خواست یه چیز بنویسم

همه اش یه حس درونی بهم میگفت بنویس

اما نمی دونستم از کجا و از چی بنویسم

از اینکه دوباره ظرف  بی حوصلگی لبریز شده و ظرفیت شو ندارم

یا از اینکه نمی دونم  چمه

یا اینکه می دونم و نمی تونم بگم

یا از اینکه این روزها چقدر احساس.....می کنم یا ........

نه اصلا بیخیال شدم

به دو سه تا تک بیت و که همش زمزمه می کنم و  می نویسم  و میرم  تا بعد

                                             ****

کفاره شراب خوری های بی حساب    هوشیار در میانه مستان نشستن است

                                            ****

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی          رفتی بروم ای همه آتش سزای تو ست

 

 

 

 

 

 

 

جمعه 25 آبان 1386

سلام

چند وقت طبع شاعریم گل کرده و به همین دلیل هی احساساتم فوران میکنه حالا چی شد اینجوری شده خودم نمی دونم اماحالا که شده

اول خواستم در مورد نمایشگاه مطبوعات بنویسم ( الان نه چند روز پیش) دیدم همه نوشت منم چون آخر همه رفتم نظری نداشم که بنویسم و پس دیر شد و  به طور کل پشیمون شدم

بعد خواستم از گاف صالح آبادی رییس سازمان بورس که عصر ایران گرفته بود بنویسم حوصله ام نشد.

بعد دیدم عصر جمعه ای چه دلگیره  و حتی برد شیرین پرسپولیس تو دقیقه۹۵ هم نتونست زیاد حال و هوام و عوض کنه  اینم یه جورشه خوب نمیشه

سرما خوردگی که نیست با قرص و کپسول خوبش کنی حس آدامها  درونی و ........بماند.

اما به خاطر اینکه نرگس خواسته بود آپ کنم این متن وکه همین جوری نوشتم از سر دلتنگی

در ادامه می آرم ......

 

امروز بلبل خوش آواز صدا می زند مرا         

گنجشک بر بلندای درخت صدا می زند مرا

کلاغ ها ی سیاه در لانه قار قار می کنند

به گمانم آنها هم صدا می زنند مرا

طفلکی ها جوجه شان لای ششمشاد گیر کرده

جوجه ازلای شمشاد با آه و ناله صدا می زند مرا

چرخ ماشین نوی  همسایه در جوی افتاده

همسرش با سلام ملتمسانه صدا می زند مرا

توپ چهل تیکه  آن یکی در حیاط خانه ماست

پسرک با فشار انگشت به زنگ صدا می زند مرا

دخترک بستنی بدست در خیابان گم شده است

با چشمان اشکبارو غمناک  صدا می زند مرا

پیرزن دست فروش بر سر چهاراه عصا به دست

با هدیه لبخند و گلش صدا نه فریاد  می زند مرا

این یکی صدا می زند مرا

آن یکی صدا میزند مرا

تمام مردم این شهر بزرگ

با تمام وجود صدا میزنند مرا

پس تو کجای زندگی من نشسته ای

بانگ تو کی صدا می زند مرا

روزها در انتظارت نشسته ام

این صدا کی صدا می زند مرا

*****

 

 

اینم پی نوشت الکی

 

منتظرتم اما سعی میکنم اتنظارت را نکشم.........

 

 

 

جمعه 18 آبان 1386

چند روز پیش داشتم  تو ذهنم مرور می کردم همینجوری یه دفعه یاد  یه جمله ای افتادم ( حالا به چه جمله کار نداشته باش) اما خیلی ذهنم و مشغول کرد

تا شب با خودم کلنجار می رفتم

بعد خیلی اتفاقی تو کتابخانه یه کتاب نظرم و جلب کرد و این شعراز شاملو   نمی دونم چرا اما خیلی دوست داشتم اینجا بنویسمش و حالا نوشتم ....

 

زیباترین حرفت را بگو

شکنجه پنهان سکوت را آشکار کن

و هراس مدار از آنکه بگویند

ترانه ای بیهوده می خوانید

                             چراکه ترانه ها

                                      ترانه بیهودگی نیست

حتی بگذارآفتاب نیز برنیاید

                            به خاطر فردای ما اگر

                                     بر ماش منتی است

              چراکه عشق

                           خود فردااست

                                   خود همیشه است

 

 

سه شنبه 8 آبان 1386

 دیروز روزتولدم بود

نه فقط تولدم بود

روزم نبود

مثل همه این روزها که روزم نیست و

آب از آب تکان نمی خورد

نمی دانم شاید آبها یخ زده در دلها اما

من دلم غمگین است.

خورشید هم دیگر مثل همیشه گرم نیست

یکی می گفت ساده دل پاییزاست

من فقط خندیدم

نه ریشخند زدم

در دلم گفتم بیچاره پاییز نیست

خورشید آن خورشید نیست

آسمان هم صاف نیست

گرد بی مهری بر صورتش جا خوش کرده

آخر ماه هم شفاف نیست

به گمانم ته چهره اش غم دارد

مثل من

و زمین خشک است

لب هایش ترک برداشته

مثل من

ابر ها هم جاامشان خشکیده

کامشان تلخ شده

مثل من

و هوا بس سرد است

نه سوز دارد سرد نیست

آه دارد مثل من

نه من دلم غمگین است.

متن با ماه،خورشید،زمین،هوا و آسمان هم دردم

من با تو ،با او،با همه مردم غمدیده عالم هم دردم

نه من دلم غمگین است

آنهاغم نان

غم جان

غم شهرت

غم قدرت دارند

من غم دل دارم

نه من دلم غمگین است.

 

 

من در زندان خودم

 

کلاغ های روی کاج دم روزنامه قارقار می کنند

جوی ها خشکیده

به گمانم آنها هم تشنه اند

 مثل من

گربه ها سر در کیسه زباله می کنند

آخر گرسنه اند ، بیچاره ها

دیگر غذای سیر پیدا نمی شود

آنها تاوان بد مستی پدرانشان را پس می دهند

مثل من

چه همدردی نامتناسبی دارم با این حیوانکی ها

نه قصه من چیز دیگری است

من دلم غمگین است

آری من دلم غم دارد

حرف دل می زنم

پس فاش می گویم

غمگینم!

من غمگینم

غمگین

 

 

 

یکشنبه 6 آبان 1386

 

تو آسمون بی کسی با من بمون خورشید من

 

 

ابرسیاه و پس بزن ستاره امید من

 

شنبه 5 آبان 1386

خبر خودکشی دسته جمعی دلفین ها خیلی تکان دهنده بود

اونها برای بار دوم بود که داشتن این کار و میکردن

جالبترین بخشش اینکه وقت جزیره نشین های جاسک

سعی کردن اونهایی را که تو زنده موندن و برگردونن تو دریا

دوباره برگشتن به ساحل و خودکشی کردن

حرف حدیث در این باره زیاد و من نمی خواهم به این بپردازم

اما مورد جالب که همه در مورد این اقدام دلفینها که

مظهر زندگی اجتماعی هستن ،  مثل انسانها

این رفتارشون یک اعتراض دسته جمعیه

به نامناسب بودن شرایط زندگی شون اما ما -منظورم هممونه

که تو بدترین شرایط زندگی که نه چه عرض کنم

نقش زندگی رو بازی می کنیم اما دم نمیزنیم

پس حاشا به اون ها که حداقل اعتراضشون یه جوری به گوش همه میرسونند

 اما ما میشینیم  تا همه تو سرمون بزنند

روس ها خزر و ازمون بگیرند

آذربایجان و بهمون پس ندند

چینی ها قرداد های یه طرفه باهامون ببندند و خر حسابمون کنند

ونزوئلا و نیکاراگوئه و آفریقایی ها سواری مفتی از ما بگیرند

لبنانی ها و فلسطینی ها و سوری ها دستشون تو جیب ما باشه

صد ها هزار چیز که من نمی دونم

بعدشم ۲۲ بهمن و ۱۳آبان.و.هزار تا روز دیگه هم  بریزیم تو حیابون داد بزنیم

 نمی گم انقلاب کنیم یا خودکشی کنیم

اما کاش یه کاری بکنیم نه

مرگ 72 دلفین در اطراف بندر جاسک

 

   1      2    >>