جمعه 27 مهر 1386

این روزها زندگی برایم

                 حکم قصه تلخی دارد

                         که یک بار نه صد بار

                         که یک دم نه هر دم

                                                      از نامش می گریزم.

                        من فراری شده ام

     از چه؟

 راستش ،نمی دانم!

          می دوم رو به جلو

من فقط می دانم

                            پشت سرم فریاد است.

شاید موطن من هیچ کجا آباد است؟!

         شایدم پشت هیچستان سهراب.

                                هر کجا هست اینجا نیست.

من فراموش شدم در اعصار

نقش من گم شده در این داستان.

                                             زندگی زیبا نیست

 نمی دانم ،راستی نمی دانم

                        چرا سیاوش می گفت:

                                  « زندگی زیباست

                                          زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست .....»

 

 

 

جمعه 13 مهر 1386

سلام

امروز یکی از بچه ها یک داستانی را برام تعریف کرد که پیش خودم گفتم خوبه من روشن فکر نیستم

نه دم از این حرفها می زنم

 نه یه سیگار می گذارم گوشه لبم و موقع نوشتن ژست روشنفکری می گیرم

نه تو مطلبام از کلمات قلمبه سلمبه استفاده می کنم که حتی خودمم معنیش و ندانم

نماد روشنفکری

نه در مورد  مسائل سیاسی همه اش از آزادی بیان و  خفقان و ... دم می زنم

نه تحصن می کنم نه نامه اعتراض آمیز امضاء می کنم

نه با گرفتن کتابهای...... تو دستم به دیگران می فهمونم من از اینها می خوانم  

 نه صدای آمریکا گوش می کنم

 نه به روز مطلب می دم

نه آهنگهایی رو گوش می کنم که یک کلمه ازمعنیشو خودم نفهمم

من تو یکی از به قول اونها روزنامه راست کار می کنم

آدامسم به ندرت می جوم به ریشام حساسیت ندارم که کوتاه یا بلند

 هر جور حال کنم می پوشم

با هر کی دوست داشته باشم  حرف می زنم

سعی می کنم از کلمات ساده برای نوشتن استفاده کنم

به جز تو روزنامه دولت هر چی دوست دارم تو بلاگم می نویسم

 تازه اونجا هم خط قرمزام زیاد نیست حداقل تا حالا به هم  نگفتن اول خطها تعریف شد منم رعایت کردم تازه اینم طبیعی هر جا سیاست خاص خودش و داره

یادمه یه دفعه یکی از همون روشنفکرها که الانم رفته آمریکا مجبورم کرد برای یه مورد خاص مطلبی رو زورکی بنویسم یه  زورکی می گم یه زورکی می شنوید هنوزم بابت  نوشتن اون مطلب عذاب وجدان دارم با اینکه خیلی بازتاب داشت

مجبور شدم

به توصیه دوستانم گوش می کنم بعد تصمیم می گیرم اون کار و انجام بدهم یا نه

 اما در مورد آدم اون چیزی را که دوست دارم فکر نمی کنم

اول به نظرم همه  خوبند بعد اگر خلافش ثابت شد با عینک بد بینی نگاهشون می کنم

به آدمها اجازه می دم هر جور دوست دارن فکر کنند

اصلا برام مهم نیست در مورد من چی فکر می کنند

تا دونفر و باهم دیدم سریع روشون اسم نمی گذارم که ای فلان و ای بسار بعدشم نمیشنم جار بزنم  که چه نشستید که...... .

پیش خودم گفتم خوب نه اداش و در می آرم نه منافق بازی در می آرم وبی جنبه بازی

اگر مثلا ما روزنامه نگارها نتونیم این جور چیزا رو درک کنیم چطور از بقیه توقع داریم این مسائل و درک کنند

امان از بی جنبه ها

 به همین دلیل گفتم  خوشحالم که روشنفکر نیستم چون دیگه حداقل اداش و در نمی آرم

 البته این اولین باری نبود که همچون چیزی را شنیدم و مطمئنم بار آخرشم نخواهد بود اما امیدوارم که کمتر بشه

ان شاء ا...

چهارشنبه 11 مهر 1386

به خدای کعبه که رستگار شدم

 

همین یه جمله رو میگم و التماس دعا

کاش اگر نمیتونیم علی وار زندگی کنیم ،سعی کنیم اینجوری بشیم نه بهش تظاهر کنیم

*****

پی نوشت:امسال ماه رمضون بودیم اما نمیدونم تا سال دیگه هم هستیم .

اگر هستیم همه عزیزامون هستند؟

خیلی ها پارسال بودن و امسال جاشون خالیه و سال دیگه هم همینطور شاید نوبت منم برسه

کی چه میدونه اگر نبودم جای من دعا کنید

شنبه 7 مهر 1386

بد چقدر تنها و عصبی هستم خیلی

 اصلا حوصله هیچی و ندارم کم طاقت عصبی بد اخلاق و ....

خسته شدم از این زندگی سگی هر روز یه مشکل مسخره یه دغدغه یه بدبختی انقدر مشکل زیاد شده که زندگی تو ش گم شده شایدم من معنی زندگی رو نمی یفهمم و شامل اون حکایت می شم «که طرف  می ره جنگل به رفیقش می گه این درختها نمیگذارند من جنگل و ببینم »نمی دونم کاش یه سر و سامانی بگیره این مسخره بازی ها و زودتر مسیر پیدا کنم تو راه که داشتم می اومدم با خودم این شعر رو زمزمه می کردم که «کفاره شراب خوری های بی حساب  هوشیار در میانه مستان نشستن است» بعد گفتم کدام شراب خوری نمیدونم شایدم خوردم خودم یادم نمی اد اما  می دونم این سربالایی هم تموم میشه فقط سوالم اینجاست مدت این بیشتر یا صبر من یا عمر من ؟؟

الکی دستم رو کیبرد  رو حرفها می چرخه و هر چی تو ذهنم می گذره تایپ می کنه این روزها استرس زیادی دارم به خاطر همه چیز خوشبحال .....

خسته ام همین خیلی وقته خیلی

جمعه 6 مهر 1386

یک سال پس از توقف تولید بیسکویت مادر، از خاطره های این محصول و کارخانه اش چه مانده است؟

Mother01

ساعت هفت و ۳۰ دقیقه است و کارخانه ویتانا سوت و کور است. کارخانه ای با بیش از شش هکتار وسعت که در کیلومتر هفت جاده قدیم کرج و در خیابان خلیج جای گرفته است.

کارخانه خالی است و درهای بزرگ آهنی همه بخش ها با قفل های بزرگ بسته شده. درهایی که رنگ سفید آن ها به سیاهی می زند.

در گوشه و کنار کارخانه، تابلوهایی وجود دارد که کج شده اند. سطح آسفالت کارخانه با برگ درختان گردو و گردوهای سبزی که ماه هاست کسی آن ها را از روی زمین برنداشته و درگذر زمان سیاه شده اند، پوشیده شده.

کارخانه ویتانا که تولید کننده بیسکویت مادر قدیمی ترین بیسکویت ایران است ۱۳ ماه پیش، بعد از ۴۸ سال تولید بیسکویت تعطیل شد.آخرین بیسکویت مادر در این کارخانه ۱۰ خرداد ۸۵ تولید شده و بعد از آن کارخانه تعطیل و کارگران خانه نشین شدند.

کارخانه ای با چندین بخش مختلف، زمین فوتبال چمن، تصفیه خانه آب،دستگاه هایی برای تولید یخ برای اینکه کارگران آب خنک بخورند و موتور برقی که به گفته یکی از کارگران بی کار شده، در صورت قطع برق سراسری می توانست علاوه بر برق کارخانه، نیاز بیمارستان شماره ۲ که پشت کارخانه قرار دارد را هم تامین کند.

«ویتانا» در سال ۱۳۳۷ توسط برادران تهرانچی راه اندازی شده است.

غلام عباس خدابخشی که ۳۰ سال در خیابان خلیج کار می کرده و از روزهای اولی که کارخانه ویتانا راه اندازی شده است هر روز از کنار کارخانه عبور می کرده، در مورد روزهای ابتدایی کارخانه می گوید: «به اتوبان های حالا که کنار کارخانه است نگاه نکنید. اینجا همه بیابان بود. خیابان ها همگی خاکی بودند. از آن روزها خیلی گذشته، یادم هست تازه درخت های پارک شهر تهران را کاشته بودند.

«برادران تهرانچی که از پولدارها و مشهوران آن زمان تهران بودند از آلمان و انگلیس دستگاه های بیسکویت سازی آوردند و کارخانه را سر خیابان خلیج راه انداختند. شصت، هفتاد کارگر بیشتر نداشتند. بوی خوشی را هر روز در بیابان های خلیج راه می انداختند که نگو. روزی چند دقیقه جلوی کارخانه می ایستادم و از بوی خوش بیسکویت لذت می بردم.»

مرد ۷۰ ساله که بیسکویت مادر را خیلی دوست دارد حرف خود را ادامه می دهد: «دوستانی داشتم که در کارخانه کار می کردند و همیشه از آن جا برایمان تعریف می کردند. آن روزها تازه بیسکویت مادر آمده بود. کلی مشتری داشت. هر روز وقت رفتن خانه از جلوی کارخانه برای بچه هایم بیسکویت مادر می خریدم. خیلی زود کارخانه رونق گرفت و کم کم بزرگ شد و محصولاتش هم متنوع تر.»

بیسکویت مادر برای خیلی ها یک حس خاص دارد. حسی که چند نسل است آن را تجربه می کنند.

بیسکویتی که باید زیر دندان شکسته شود

Mother02

برادران تهرانچی که بعد از انقلاب کارخانه ویتانا را رها کرده و از ایران رفتند، از ابتدا به دنبال ایجاد علاقه مشتریان خود بوده اند. آن ها یک جمله معروف داشتند: «بیسکویت مادر باید به راحتی با دندان شکسته شود و با آب دهان نرم شود.»

علی محمدی، پزشک عمومی ۳۵ ساله که خود از دوران کودکی بیسکویت مادر می خورده می گوید: «بیسکویت مادر یک مکمل کامل غذایی است که پیشنهاد می شد همه افراد مصرف کنند. حتی پزشکان کودک به مادران توصیه می کردند از ۶ ماهگی به همراه شیر به نوزادان خود بیسکویت مادر بدهند.»

او می گوید: «بیسکویت مادر من را یاد دوران کودکی می اندازد.»

همین کیفیت، طعم و حسی که افراد مختلف از بیسکویت مادر به یاد دارند، باعث شده بود که این محصول با گذشت ۴۸ سال از زمان شروع تولید به گفته احمد تدین، یکی از فروشندگان عمده مواد غذایی در بازار تهران «همیشه در صدر فروش» جای داشته باشد.

تدین می‌گوید:«بیسکویت مادر همیشه پر فروش بود. هفته ای ۱۰۰ تا کارتون ۱۰۰ تایی می فروختم و الان که چند ماه است کارخانه تعطیل شده باز هم خیلی از مغازه دارها که نمی دانند کارخانه بسته شده به دنبال بیسکویت مادر می آیند.»

او می‌گوید: «در حال حاضر چند شرکت سعی کرده اند بیسکویت های مشابه با نام های «فینگلی»، و«بچه» تولید کنند اما هیچ کدام موفق نبوده اند.»

یکی دیگراز عمده فروشان مواد غذایی هم که در خیابان مولوی مغازه دارد می‌گوید: «شرکت ویتانا که همه آن را با بیسکویت مادر می شناسند هیچ وقت مشکل فروش نداشت. بیش از ۳۰ محصول مثل نان سوخاری را کنار بیسکویت مادر تولید می کرد و همیشه هم مشتری های بسیار داشت. اما هیچ کس نفهمید چرا بسته شد.»

عبدالله نور اشرف، رئیس انجمن اسلامی کارگران شرکت ویتانا به این سوال پاسخ می دهد: «شرکت سهامی البرز که از سال های بعد از انقلاب به بنیاد 15 خرداد واگذار شده، با مجوز شورای عالی کار که وزیر کار ریاست آن را برعهده دارد، به بهانه بازسازی و نوسازی، کارخانه ویتانا را برای چند ماه تعطیل کرد.

«قرار بود بعد از چند ماه کارگران در یک کارخانه جدید کارکنند. اما بعد از گذشت ۱۳ ماه هنوز حتی یک پیچ هم به کارخانه وارد نشده است. به کارگران هم زنگ زده اند که بیایند خودشان را باز خرید کنند.»

او می‌گوید: «آن ها قصد دارند کارخانه را که بیش از۲۰ میلیارد تومان سرمایه دارد بفروشند. کارخانه ویتانا خیلی مشهور است فقط آرم اینجا بیش از پنج، شش میلیارد تومان ارزش دارد.»

Mother03

یکی دیگر از کارگران کارخانه هم که ۱۲ سال سابقه کار دارد، می گوید: «۲۶۰ کارگر کارخانه، نگران امنیت شغلی خود هستند. تا حالا به هرجایی که فکرش را بکنید نامه نوشته ایم ولی هیچ خبری نیست. به خدا این کارخانه حیف است همه ویتانا و بیسکویت مادر را می شناسند.»

او می گوید:«شرکت ما هیچ وقت با مشکل مالی مواجه نبوده، همیشه چرخش چرخیده و سود دهی بالا داشته است اما می خواهند آن را ورشکسته اعلام کنند.»

اما در مقابل گفته های کارگران و مردمی که بیسکویت مادر را دوست دارند و آن را«طعم کودکی» می دانند، مسئولان شرکت سرمایه گذاری البرز هیچ پاسخی نمی دهند و فقط می گویند کارخانه مشکلات خود را داشته است.


کارخانه ای که سالها با این شعار تبلیغ می شد که «مهر مادر، شیر مادر، بیسکویت مادر»، حالا 13 ماه است که تعطیل شده و هنوز مردمی که با طعم بیسکویتش خاطره دارند، از سرنوشتش باخبر نشده اند.

****************

منبعشم پیدا کردم سایت زیگزاگ

جمعه 6 مهر 1386

جند روز پیش یه پست گذاشتم مبنی بر اینکه بزودی  قسمت دوم برزخی ها رو می گذارم

اما چند روزی تو این مساله تاخیر افتاد .

ببخشید!

اما عزیز نسین یه داستان داره با این مضمون که بعد از بازی دو تیم فنر باغچه و بشیکتاش سوار اتوبوس میشه تا بره خرید کنه از شانس این آقای تر ک طرفدارای این دو تیم سوار همون اتوبوس می شند و دو دسته میشند . دعواشون میشه و مثل تماشاگر نما ها ی قرمز و آبی ایرانی می زنند شیشه های ماشین می آرن پایین و آقای راننده شاکی یه راست با اتوبوس تشریف می برند کلانتری و از قضا اونجا هم دو دسته میشند و  شروع  می کنند به آمارگیری که کی طرفدار چه تیمی هست .دوباره دو دسته میشند و هر کی طرفدار یک تیم میشه و تا نوبت این رفیق ما می رسه تا ازش می پرسند طرفدار کی هستی میگه «مردم» مسول های کلانتری داد می زنند بگیرید همه آشوب ها زیر سر اینه و  می برندش بازداشتگاه .....

مثل داستان ما تو ایران چرا که ما از اون روزی که اومدیم فقط دنبال کار کیفی بودیم و الحق کم نگذاشتی  و خیلی هم  خوب داشت می رفتیم جلو

البته این من و نمی گم، دوستان و آشنایان تو اظهار نظراشون مستقیم و غیر مستقیم گفتن به اضافه جریان سازی هایی که تو رسانه های دیگه داشتیم از این مسائل و تایید می کرد.

تا اینکه قصه ای که تو برزخی ها  ۱  نوشتم پیش آمد و بقیه ماجرا ....

 

 

اینجا هم ما چون کار به کار کسی نداشتیم و اهل ریا کاری نبودیم آماج حملات اونها  قرار گرفتیم اینقد فشار آوردن تا کار کردن و برای همکارم سخت کردن و اون مجبور شد عطای ایران و به لقاش ببخشه و میشه گفت  آخر سرش هم هزینه اش سرویس بورس با از دست دادن نگین بهکام  پرداخت کرد.

دوشنبه 2 مهر 1386
این قسمترو بزودی در این بخش قرار میدهم و حرف های جدیدی از یک اتفاق به همراه داستانی از عزیز نسین طنز پرداز ترکیه ای می آرم