پنجشنبه 31 خرداد 1386

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا

 ستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد . ا

 انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکها   یم    سرازیر شد .ا

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .ا

پرسید خونریزی داری ؟

 جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا

 پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم . ا

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد . ا

()()()()()()()()

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا

 گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

()()()()()()()()

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا

 

 

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت . ا

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .ا

 

سه شنبه 29 خرداد 1386

سلام به همه

چند روز تنبل شدم نمی نویسم

الانم حس نوشتن ندارم فقط برا خالی نبودن عریضه است

خسته ام دلم مسافرت می خواهد

یا شمال تو جنگل یا مشهد!

عصبی ،خسته، شاکی و.....

مثل این عکس نمی دونم چی کار کنم

 

دوشنبه 28 خرداد 1386

 

رئال مادرید قهرمان شد

مثل آث میلان و منچستر

فقط پرسپولیس حیف شد

 اما خوشحالم مثل بهکام و نیستل روی.

هچند که تا گل سوم زد قلبم تو دهنم بود اما سعی کردم خودم بی تفاوت نشون بدم

 

 
 
David Beckham celebrates victory 

 

Ruud van Nistelrooy celebrates a goal against Real Zaragoza

Real Madrid fans salute David Beckham
 
 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه 28 خرداد 1386

 

 

دشمنان ناموس کبری را زدند

در میان کوچه زهرا را زدند

 

 

 

 

یکشنبه 27 خرداد 1386

Do you know what is family?

Do you really understand what is behind the word family?

It gives me a shock when I know the answer.

So long I never realize I don't know the real

Meaning of family..........

Here Is The Answer ........... FAMILY =

(F)ather

(A)nd

(M)other

(I)

(L)ove

(Y)ou

WHY does a man want to have a WIFE? Because:

(W)ashing

(I)roning

(F)ood

(E)ntertainment

WHY does a woman want to have a HUSBAND?

because:

(H)ousing

(U)nderstanding

(S)haring

(B)uying

(A)nd

(N)ever

(D)emanding

Do you know that a simple "HELLO" can be a sweet one?

Especially from your love one. (I mean not only from the
boyfriend/girlfriend).

The word HELLO means

 :

(H)ow are you?

(E)verything all right?

(L)ike to hear from you

(L)ove to see you soon!

(O)bviously, I miss you

یکشنبه 27 خرداد 1386

 

 

 

فاطمیه پشت مولا را شکست

میخ بر سینه زهرا نشست

فاطمیه معنی عشق و وفاست

در سرای مصطفی وا غربتاست

 

شنبه 26 خرداد 1386

مثبت می‌شویم

عضو سیاستگذاری «بازتاب»، یا همان فؤاد صادقی خودمان اینا، اعلام کرد که درخواست مجوز «خبرگزاری بازتاب» را به وزارت ارشاد ارایه داده‌اند؛ بنابراین، از این به بعد، مقدار مثبت‌بافی و سفیدنمایی (در مقابل منفی‌بافی و سیاه‌نمایی) را بیشتر خواهیم کرد و در همین راستا، بدانید که وزارت بهداشت اعلام کرد: محققان ایرانی مستقر در این وزارتخانه باز هم افتخار آفریدند و همان‌طور که می‌دانید باز هم دارو کشف کرده‌اند. داروهای جدید (البته تا لحظه تنظیم خبر، چراکه احتمالا در چند ساعتی که بین تنظیم این متن و خوانده شدنش می‌گذرد، یک داروی جدیدتری کشف شده باشد) مربوط به درمان مالاریا و دنگی هستند. حالا این‌که دنگی چیست و آیا مالاریا هنوز در ایران وجود دارد یا نه، این بحث جداگانه‌ای است که چون ممکن است به جریان سفیدنمایی و مثبت‌بافی ما خدشه وارد کند، می‌گذاریمش برای بعد.

 

چند توصیه برای سردار نقدی

سردار خوش‌تیپ و تودل‌بروی خودمان ـ البته بعد از حاج‌آقا امیری ـ این روزها سر کارش حاضر نمی‌شود. اخبار رسیده از دفتر سردار نقدی، رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز کشور، حاکی از آن است که او در محل کارش حاضر نمی‌شود و به طور غیررسمی اعلام کرده که از کارش کناره گرفت. گویا، سردار که زیادی به سخنرانی بعضی دوستان گوش می‌داده که در آن از بریدن دست همه غارتگران بیت‌المال و سوءاستفاده‌چی‌ها و برابری همه در برابر قانون و این‌طور چیزها صحبت می‌شده، تحت تأثیر قرار گرفته و با افشای سوءاستفاده‌های کلان مؤسسه دوستان که اتفاقا تحت مدیریت و نظارت اطرافیان همان بندگان خدا قرار داشته، موجبات دلخوری و احیانا برخورد ایشان با خودش را فراهم آورده است.

 

یک کارشناس «تداوم در مبارزه با قاچاق کالا و ارز» دوربرگردان، ضمن ابراز آمادگی برای برگزاری مجلس آشتی‌کنان سردار نقدی و دوستان، به نقدی توصیه کرد برای احتراز از حوادث احتمالی بعدی، نکات زیر را در نظر بگیرد:

 

1. تحت تأثیر قرار نگیرید.

2. منظور از مفسدان، غارتگران بیت‌المال، سودجویان، اختلاس‌کننده‌ها و دزدها، مفسدین، غارتگران بیت‌المال، سودجویان، اختلاس‌کننده‌ها و دزدهایی است که عضو گروه‌های مقابلند.

3. قبل از تحقیق در مورد فعالیت‌های اقتصادی هر مؤسسه‌ای، مطمئن شوید که اعضای هیأت مدیره آن، رایحه خوش خدمت می‌دهند یا خیر. در صورت استشمام هرگونه بویی، از تحقیق بیشتر خودداری کنید تا گندش درنیاید.

4. هیجان‌زده نشوید و تحت تأثیر قرار نگیرید.

 

 

 

 

گل نیومد از حموم...

تا به حال در همین «دوربرگردان» سه مرتبه ترانه انقلابی «گل دراومد از حموم ... سنبل دراومد از حموم» را در وصف تولید و عرضه خودروی «L90» خواندیم، ولی عملا گل درنیومد از حموم و سنبل هم درنیومد از حموم.

اما از آنجایی که حکمای سلف فرموده‌اند: «تا چار نشه، آچار نشه» و آچار هم یکی از ملزومات صنعت خودروسازی است، این ترانه روح‌نواز را خواستیم برای رونمایی تازه از این خودرو بخوانیم که با معضل جدیدی روبه‌رو شدیم؛ دو شرکت خودروسازی دولتی، هر کدام جداگانه مراسم L90ریزون برگزار کردند و البته هر کدام هم اعلام کردند با هر کسی که بخواهد موازی‌کاری کند، برخورد خواهند کرد (بدون ایربگ).

 

این است که پیشنهاد می‌کنیم این دو گل، دوباره برگردند تو حمام و ضمن کشیدن یک کیسه حسابی به تن هم، به نوبت بیایند بیرون. اگر هم به توافق نرسیدند، اصلا نیایند بیرون. سه سال مردم منتظر بوده‌اند، دو سال دیگر هم روش. کی به کیه!

 

دیگ پلو سفارت

عده‌ای از بچه حزب‌اللهی‌ها پنجشنبه شب (بلا نسبت شب جمعه) با روباه پیر کاری کردند که آبرویش تا روز ابد رفت. قبل از این‌که فکر ناجوری در این زمینه به ذهنتان برسد، گزارش خبرنگار اعزامی «دوربرگردان» به محل تجمع برادران و خواهران جلوی لانه روباه پیر مخابره می‌شود.

 

تهران، فردوسی، پیاده‌رو، خبرنگار دوربرگردان:

جمعی از خواهران و برادران خیلی حزب‌اللهی در اعتراض به حرکت شنیع استعمار پیر، در مقابل سفارت انگلستان تجمع کردند. به گزارش خبرنگار دوربرگردان، چندی پیش سفارت بریتانیا در ایران، طی اقدام مشکوکی، جمع معلوم‌الحالی را برای جشن تولد شخص مجهول‌الهویه‌ای به نام ملکه الیزابت به سفارت این کشور دعوت کرده بود که این اقدام شوم در روز پنجشنبه مطابق با «ترزدی» عملی شد. خواهران و برادران جان و پلاکارد و کلوخ بر کف، بعد از کشف این توطئه، با تجمع در جلوی سفارت انگلیس، از سازمان ملل خواستند از جشن تولد مشارالیها جلوگیری کند، اما نماینده سازمان ملل در ایران توضیح داد که مرحوم پدر ایشان باید اقدام به جلوگیری می‌کرد و این از عهده سازمان ملل خارج است. در این هنگام دیگ قهر انقلابی خواهران و برادران، جوش آمد و رسما اعلام کردند، دیگ پلوی سفارت را واژگون خواهند کرد.

 

در این هنگام سرآشپز سفارت با منوی غذا در بین معترضان حضور یافت و تأکید کرد در منوی امشب، پلو وجود ندارد، اما می‌تواند با پیتزا و لازانیا از معترضان عزیز پذیرایی کند. معترضان پس از آن‌که دریافتند از دیگ پلو خبری نیست، معترض‌تر شده و به درگیری با مدعوین و پلیس پرداختند که متقابلا پلیس هم با آنها درگیر شد. سی ثانیه پس از آغاز درگیری، معترضان که انتظار باتوم و پس‌گردنی را نداشتند، اعلام کردند از فرمانده پلیس شکایت می‌کنند، چرا که چیزهایی را که مخصوص اراذل و اوباش بوده برای باحجاب‌ها استعمال کرده است.

 

در پایان این مراسم، مدعوینی که شام خورده بودند، از سفارت بیرون آمده و در حالی که لب و لوچه‌شان را می‌لیسیدند، باعث جریحه‌دار شدن احساسات و معده معترضان شدند.

 

لیبرال و طالبان

برخی مقامات آمریکایی مدعی شدند شواهدی در دست است که ایران به طالبان کمک می‌کند و به آنان سلاح می‌رساند.

گنجشک مستقر در دوربرگردان: نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ... دیگه طاقت ندارم!

 

دست‌انداز

ما یک فک و فامیلی داریم که بدون این‌که با «بازتاب» ارتباطی داشته باشد، همه چیز را خیلی پیچیده می‌بیند. از نظر ایشان، عراق با هماهنگی ایران جنگ علیه ایران را راه انداخت، اسرائیل دستش با جمهوری اسلامی در یک کاسه است، تمام دعوای ایران و آمریکا بازی است، برج‌های دوقلو را خود آمریکایی‌ها منفجر کردند و از این طور ادعاها. وقتی هم که مدرک می‌خواهیم یا شواهدی خلاف این مدعیات می‌آوریم، لبخند تحقیرآمیزی تحویلمان می‌دهد و می‌گوید: «معلومه خیلی ساده هستید... اگر سیاست به این راحتی‌ها بود که ما هم سیاستمدار می‌شدیم!» و بعد هم اثبات حرف‌هایش را حواله می‌دهد به آینده.

 

چند وقتی است که تحقیق کرده‌ام و دیده‌ام تقریبا در خیلی از خانواده‌ها این قبیل تحلیلگرها وجود دارند و عجب آن‌که همیشه هم پیروز میدان آنها هستند. چراکه یا هیچ دلیلی برای ادعاهایشان ندارند و شاهدی وجود ندارد که این نشان می‌دهد همانطور که آنها می‌گویند، سیاست چیز پیچیده‌ای است و ضمنا آینده هم هنوز نیامده تا صحت مدعیات آنها ثابت شود و یا در موارد بسیار نادری ـ ادعاهای آنان درست از کار درمی‌آید و وامصیبتا!

 

البته این نوابغ عرصه خبر و تحلیل، منحصر به جمع‌های خانوادگی نمی‌شوند و به همین میزان دکان رسانه ایشان هم داغ و پررونق است. از نمونه‌های داخلی می‌گذرم چون حال و حوصله دعوا و مرافعه ندارم، اما از نمونه بانمک خارج‌نشین آنها ـ‌ با اجازه سایت خانم رجبی که او را تحلیلگر صائبی می‌داند ـ نمی‌توانم بگذرم. شما از نوری‌زاده‌ها چه می‌دانید. بنویسید تا ما هم بدانیم

 

برگرفته از بازتاب

   1      2      3      4      5      6      7      8    >>