امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 2 مرداد 1387

چند وقت بود هم تنبلی م یکردم هم سرم شلوغ بود هم

نه بگذار از اول بگم

۱- تو روزنامه قرار شد برای روز صنعت و معدن یه ویژه نامه چاپ کنیم که من قبول کردم این کار و بکنم

بعد هم چاپ شد

البته همین جا باید بگم که دوستام خیلی کمکم کردن تا اون ویژه نامه چاپ شد این هم عکسشو لینکش

 

ویژه نامه روز صنعت ومعدن ایران


375234.jpg

 

البته تو این ویژه نامه نرگس ِِ،بابک، نجمه ،الهام ،سمیه، مریم، افسانه، آزاده، مهدی ،سیاوش ،رضا ،مهناز،فرشته،آذر،محبوبه،زهرا و محمد کمکم کردن( با احترامی که برای همه  دوستان قائلم ببخشید با اسم کوچک ازشون تشکر کردم)

۲-یه جراحی بینی کردم البته نه برای کوچک شدنش بلکه برای اینکه عینکم و بردارم و چشمام و لازک کردم پس یه چند وقتی نمی تونستم پای این یارانه بشینم و به جاش دیگه -البته امیدوارم - عینک نزنم

 ام اچند تا موضوع هم می خواستم بیان کنم که به نظرم بد نبود

یکی اینکه همه به ادم میگن تو حق داری اما قدرت انتخاب نداری

یعنی چی

یعنی تو میتونی توانتخابات شرکت کنی اما نه اونهایی که خودت می خواهی که

بلکه به اونهایی که گفتن باید رای بدی ( وی خدا سیاسی نوشتم خدایا من و ببخش)

حالا همین مساله رو بگیر به هر چی دوست داری تعمیم بده پس این نشون می ده همه چی تو این دنیا مجازی

اما خدا به تو حق انتخاب می ده قدرت اختیارم هم میده  اجازه می ده  هر کاری رو که دوست داری انجام بدی اما تبعاتش با خودته اما آدمها نمی گذارن کاری کنی که بعد بخواهی بابتش پاسخگو باشی

۴- بعضی وقتها عادت داریم برای کارهای کوچیک از ابزارهای بزرگ استفاده کنیم ( ربطی به حکم حکومتی که برای تمدید سرپرست وزارت اقتصاد نداره!)

۵- نمی دونم چرا عادت کردیم  وقتی به جایی می رسیم همه چی رو تخریب کنیم  برام واقعا سوال که پهلوی پدر و پسر هیچ خدمتی به این کشور نکردن و هر چی بوده خیانت ؟!

 این موضوع  برام قابل درک نیست ( پس کسی اگر در مورد این مساله اطلاعاتی داره به من بگه من خوشحال میشم)

۶-البته شاید یه جور هایی ادامه ۱ است اما واقعا تو این دنیا هیچی بهتر از دوست نمی تونه کمک ادم کنه

چرا که واقعا من این موضوع را یک بار دیگه درک کرم باز هم از همه دوستانم که بی منت کمکم کردن ممنونم امید وارم بتونم جبران کنم

۷- از هم کسانی که تو این مدت کمتر بهشون سر زدم یا نزدم عذر خواهی می کنم امید وارم زودتر به حالت عادی برگردم

البته یه کم هم تقصیر روزنامه است که بلاگ هارا فیلتر کرده و باید حتما از خونه اینترنت بازی کنم

 

سه شنبه 4 تیر 1387


 ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام.

 شرح حکایت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)

ملا نصرالدین با بهره‌گیری از استراتژی ترکیبی بازاریابی، قیمت کم‌تر و ترویج، کسب و کار «گدایی» خود را رونق می‌بخشد.

او از یک طرف هزینه کمتری به مردم تحمیل می‌کند و از طرف دیگر مردم را تشویق می‌کند که به او پول بدهند .
«اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.»

شرح حکایت 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی)

ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است.

 او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

 «اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد.»

***

 منبع گروه روزنه

 

 

پنجشنبه 16 خرداد 1387

شاید خیلی از ماها اقتصاد و مشکلات دهه ۶۰ را فقط تو فیلم ها دیدیم و تو کتاب ها خوندیم یا ازبزرگترامون شنیدم  که تو آن سالها مردم پس از یک انقالاب سیاسی ،تازه وارد یک جنگ بیرونی شده بودند و هنوز در گیر و دار تشکیل حکومت بودند .و هر روز یکی از مسولان به جرم خیانت و ارتباط با بیگانگان به اصطلاح پاکسازی می شدند .در  همین بی سر وسامانی سیاسی بودکه یک هرج و مرج اقتصادی سراسر کشور را فرا گرفت و مردم همچون قحطی زدگان هر کالای که گیرشون می اومد را می خریدند و تو خونشون ذخیره می کردند،از ترس اینکه شاید فردا نباشه تا بخرند. و کاری به این نداشتند که لازم دارند  یا نه.!!

بعد یه مدت یک گروه فرصت طلب دیدند این می تونه برای اونها یک کار پر درآمد باشه کالاهای اساسی مردم رو انبار می کردند ، تاگرون تر بفروشند.

حالا این کالا ها از یخچال و بخاری گرفته تا مایع ظرفشویی و صابون،خمیردندان، گندم ،برنج و حبوبات و.... هر چی که می تونست انبار بشه . اون موقع  فتوای امام خمینی هم که از محبوبیت  زیادی برخوردار بود کار ساز نشد و کار به رفتار قهری کشید و انبار ها را با حکم قضایی باز می کردند واجناس و به مردم با نرخ مصوب می فروختند .

کوپونیسم هم به نوعی ههمون موقع ها تخمش تو جامعه کاشته شد و مردم عادت کردند چه دارا چه ندارا یه چیزی، از دولت بکنن.

اتفاقاتی که این روزها تو مسایل سیاسی و اقتصادی در حال رخ دادن، تداعی کننده همون جریاناته ،به طوری که سهمیه بندی بنزین ،توزیع سهام عدالت به نوعی همون فرزند تکامل یافته کوپن هستند. فقط با کمی تغییر و تحول تو اجرا وتغییر و تحولات سیاسی و عزل و نصب های چکشی و می تونه تداعی کننده همون پاکسازی ها باشه وبا کمی تعدیل. و اما نکته آخر مشکلات اقتصادی و نایاب شدن کالاهای اساسی مردم که تو این چند وقته به کرات دیده شده و نمونه های عینیش پودر شوینده ،برنج و این آخر هم گرانی و نایابی قند وشکر و چای و ماکارونی به عنوان کالاهی اساسی هستن که  مصداق بارزش وچند روز پیش تو فروشگاه شهروند دیدم ، مردم مثل قحطی زده ها قفسه ها رو جارو می کردند هر چی گیرشون می اومد  تو سبدشون به زور جا می دادند

یکی شون ۲۰ ماکارونی بر می داشت

یکی مشت می کرد ۵ شیشه پاک کن می انداخت تو سبدش

اون یکی قفسه قند ها رو خای می کرد و ....

یه صحنه عجیبی بود کاش یه دورین بود فیلم برداری می کرد.

یاد حرف یکی از دوستام افتادم که برای عید رفته بودم پیشش ازش پرسیدم سهم چی بگیریم خوبه گفت نمی دونم اما امسال سال کالا ست ،هر چی می تونی پول هات و تبدیل به کالا یا زمین کن چون پول به شدت ارزشش واز دست می ده و نگهداشتنش توجیه نداره به سهم هم زیاد فکر نکن.

خدا آخر و عاقبت ما را به خیر کنه....

*پی نوشت

بهتون خواندن کتاب مزرعه حیوانات جرج اورول را اگر نخوندید به شدت توصیه می کنم 

اینم یه لینک دیگه همین کتاب    یک save target az بکنید و لذتش و ببرید.

پی نوشت ۲

از همه دوستان که این چند وقته علت دیر به روز کردنم و پرسیدن ممنونم و از همه بابت این تنبلی مضاعف عذر می خواهم.

 

یکشنبه 15 اردیبهشت 1387

شاید بارهاتو شبکه های ماهواره ای تبلیغ  جزایر تازه  اعراب حاشیه خلیج فارس  شنیده  و دیده باشید  که دارند به طور مصنوعی می سازند اماتا حالا از خودتون پرسیدی کشوری که خاک نداره و  نه اصلا به جز دلارهای عربی و مشاورهای غربی چیزی از خودش نداره چه جوری خاک می آره و تو خلیج فارس جزیره می سازه!

جوابش خیلی سخت نیست فقط کافیه یه سر به بوشهر و منطقه عسلویه بزنید تا ببنید کوه های این مرز و بوم در حال منفجر ، تکه تکه و صادر شدن به اونور خلیج فارس تا باور کنید بزرگترین منطقه انرژی جهان به جز گاز و آمونیاک و گوگرد و سایر، کوه هم برای صادر کردن به این اعراب مفت خور دارد تا جزیره بسازند و ادعای مضحک کنن که خلیج فارس مال اونهاست .

الته شاید اگر این سوال و از یکی از مسولان بپرسید بهتون جواب بده برای گسترش سطح دسترسی و استفاده بهتر از منابع این سرزمین  و طرح های توسعه پالایشگاه هامجبور به انفجار کوه با هزینه بالا هستیم اما حالا  یه بخش از این سنگها رو صادر هم می کنیم مگه چی میشه؟؟؟؟

براستی یاد اون ترانه که نمی دونم که خونده افتادم که میگه

«هم وطن دور از وطن من خاک دارم می فروشم قیمت خاک وطن یک لحظه دیدار می باشد »

 

سه شنبه 3 اردیبهشت 1387

زن خیلی دیرش شده بود هیچ چاره ای جز اینکه این مسافت کوتاه و با ماشین بره نداشت

بالاخره دم پارک ایستاد و به ماشین های رهگذر که از تو خیابان رد می شدند مسیرش و می گفت

کسی سوارش نمی کرد

بالاخره یه ماشین پیکان قدیمی بوق زد و نگه داشت

آبجی راهی که تا میدون نیست

دیرم شده خیلی

ترافیک لعنتی دست از سر تهران بر نمی داره

تمام جاهای کیفش و گشت

فقط ۱۰۰ تومان پول داشت

-آقا ببخشید چقدر میشه؟

-۱۵۰ تومان آبجی

زن دوباره همه جای کیفش وگشت

دوباره و دوباره اما چیزی پیدا نمی کرد

-۱۰۰ تومان بیشتر خورده ندارم

-عیب نداره پول خرد زیاد دارم ، می دونید پسرم دیشب قلکش وشکسته و ما هم همه اش وریختیم تو داشتبرد ، حالا حالا ها از ان پول خرد راحتم

این جمله انگار قلب زن و شکوند

حالا نمی شد بچه ات امشب قلکش و می شکست.

زن دیگه هیچ چاره ای نداشت دست کردتو گوشه کیفش و یک ۵۰ تومانی تا نخورده را برداشت

روش نوشته بود « عیدی پدر سال ۱۳۶۸»

اون آخرین عیدی بود که از پدر گرفته بود و از خرداد همون سال دیگه پدر نداشت.

این آخرین باری بود که به اون نگاه می کرد چون دیگه رسیده بود به میدون

۱۵۰ تومان و داد وسریع پیاده شد

-به آبجی ۱۵۰تومان که دیگه خرد

دیگه از این خرد تر هم مگه پیدا میشه، کاش همه مثل شما پول خرد نداشته باشن

زن سریع شروع به حرکت کرد وارد پیاده رو شد و هراسان به سمت کوچه رفت

دیگه کاملا در حال دویدن بود.

رسید به خونه کلید و انداخت تو در هول شده بود دیگه اونقدر قلبش تند می زد که اگر کسی از کنارش رد می شد می تونست صدای قلبش و بشنوه

نیمه های در چادرش و از سر انداخت

صدای ضعیف یه ناله می اومد

دوید و مادر و از روی تخت بلند کرد

همسایه راست گفته بود مادرش از روی تخت افتاده بود و برادرش خونه نبود

ا

 

 

پنجشنبه 29 فروردین 1387

همیشه داد میزنند دانستن حق مردم است و از این شعار های قشنگ

آخه مگه من جزءمردم نستم که نباید بدانم

دانستن حق مردم  آره اما به شرطی که من و تو منبع خبرش نباشیم

فقط زمانی حق مردم که ما شنونده باشیم

همین.

 ودیگر هیچ

اما منم می خواهم بدونم

به  هر قیمتی

می گه نمی خواهم بدونی

می گم باید بدونم

...

یاد ابوریحان بیرونی افتادم که دم مرگ  سوال می کرد  می گفت بدونم و بمیرم

یا ندونم و بمیرم؟

البته می دونم من کجا و ابوریحان کجا

                ***

من می خواهم بدونم

به هرحال یاد اون مثل افتادم که می گه مال آدم یه جا میره

ایمان هزار جا

 

              ****

گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی                 چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی
 
شیرین تر از آنی به شکر خنده که گویم            ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی
 
تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه                         هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی

صدبار بگفتی که دهم زان دهنت کام                  چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی

گویی بدهم کامت و جانت بستانم                     ترسم ندهی کامم و جانم بستانی

چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند                  بیمار که دیدست بدین سخت کمانی

چون اشک بیندازیش از دیده حافظ                      آن را که دمی از نظر خویش برانی

 

این ها رو حضرت حافظ گفت و مال من نیست

 

سه شنبه 27 فروردین 1387

روزگار غریبی است

کسی حاضر نیست حتی از کیک شادی تو تکه ای بردارد!

حلوای غم که هیچ.