X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

گفته ها و نگفته های امیر آشتیانی

مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق *** گرت مدام میسر شود زهی توفیق

یکشنبه 27 دی 1388 ساعت 00:34

دنیای کودکی

پسرک دست مادرش و گرفته بود از کنار دکه روزنامه فروشی ردمی شد  

هوا دیگه از گرگ و میش گذشته بود کم کم داشت تاریکی شب همه جا را فرا می گرفت  

  

 اون با قدم های کوچکش از مادرش عقب می مونَد ،هر چند قدم سعی می کرد با یه گام اضافه خودش و به مادرش برسونه  

همین مساله سببب شده بود تا زود تر خسته شه  

مامان می دونی بزرگ شم می خواهم چه کاره شم؟  

نه پسرم  می خواهی چه کاره شی ؟ 

می خواه راننده اتوبوس شم 

راننده اتوبوس 

اره اما نه از این اتوبوس ها که باهش می ریم مسافرت  از این اتوبوس ها که باهاش می ریم خونه 

برا چی تو که قبلا می خواستی فوتبالیست شی نه  

فوتبال به درد نمی خوره اگر رانند ه اتوبوس شم  دیگه لازم نیست تو صف اتوبوس وایسم خیلی باحاله مگه  

 اینجا دیگه صدای مادر و پسر ونشنیدم اما دیدمشون که با عجله به سمت ایستگاه اتوبوس که اونور خیابون بود دویدند

ٍ

چهارشنبه 3 تیر 1388 ساعت 18:53

من و ببخش بلاگ اسکای عزیز


سلام بلاگ اسکای  عزیزم

 

من ببخش من واقعا در حق تو بد کردم

من بی معرفتی کردم و تو را به فیس بوک معدوم که معلوم نبود از کجا اومده وتازه فهمیدم  منادی استکبار جهانی بود فروختم

من تو نازنین و دست پخت وطنی (فرزند مهندس چنگیزی و دوستان) را به یک سایت بی ریشه که معلوم نبود دست پرورده کی هست، ترجیح دادم

الان فهمیدم  که غیر اخلاقی بوده و فسق و فجور  و فحشا را تبلیغ می کرده و همه اش کارهای بد بد بد  می کرده البته اول فکر کردم سایت بدی باشه ،  چون چند روزی باز نمی شد و اما  یه دفعه پس ازاینکه آن شیخ گفت من اگر رییس جمهور شوم آن را باز می کنم ، دوباره باز شد ، فکر کردم که توبه کرده و دیگر جز سایت های خوبه و مشکل دار نیست

آخه توهم که خوبی یکبار اینجوری شده بودی یادته باز نمی شدی. اما توبه کردی و با بدی ها مبارزه کردی و الان خوبی شکر خدا

اما نمی دونم چی شد که یکدفعه این جوری شد و دوباره بسته شد

حتما کار بد کرده و توبه نکرده و بی دینی و هرج و مرج  را ترویج کرده وگرنه که بسته نمی شد دوباره ، مگه نه

خدارا شکر که ما داریم کسانی را که این سایت های بد را فیلتر کنند تا ما گمراه نشیم

 خدایا شکرت

من ببخش من واقعا در حق تو بد کردم

من از روی تو شرمسارم که چند وقته همه اش دنبال روزنامه های دروغ نویس بودم

که بیانیه ای دروغ می نوشتن، حرف های نادرست منتشر می کردند

اغتشاش و تجمع و بی دینی و ... تبلیغ می کردند

 که شکر خدا.......

 و یا نمی دونم خودشون خسته شدن و فهمیدن  که کارشون به جایی نمی رسه  و خودشون خودشون و  توقیف کردن  و من یه دفعه به خودم اومدم و از اشتباه دراومدم

من ببخش من واقعا در حق تو بد کردم


من از کرده های خودم پشیمونم    

من می خواهم پیش تو برگردم و دوباره مثل قدیم ها روزی یکبار از من پذیرایی کنی و ده ها بار در روز بهت سر بزنم

طوری که اگر کارم هم بمونه حاضر نباشم از تو بگذرم

من می خواهم دوباره با تو باشم

الانم خوشحالم که تا دیر نشده متوجه اشتباهاتم شدم (البته امیدوارم  که نشده باشه )  و تو مثل قدیم ها صفحه هات وبرام باز کنی و من هر جی می خواه بنویسم

من ببخش من واقعا در حق تو بد کردم




 

یکشنبه 13 اردیبهشت 1388 ساعت 15:16

دست های ترک خورده یک زن

چندی پیش به لطف سفرهای استانی آقای احمدی نژاد عازم دیار فارس شدیم تا از اقدامات  انجام شده  مصوبات دور اول سفر گزارش تهیه کنیم. 

در این سفر با اکثر وسایل حمل و نقلی سفر کردیم ابتدا باهوپیما رفتیم اصفهان.  

چشمتان روز بد نبیند که چند بار حضرت عزراییل اومدن استقبال ما و به شدت خواهان بردن ما به دیار باقی بودند که ما راضی نشدیم از برخورد بال هواپیما با زمین جلوگیری کردیم 

در ادامه سوار قطار شدیم تا آباده را با قطار تشریفات بریم و جز اولین آدمهایی باشیم که با قطار رفتیم اونجا  

القصه از اون جایی که جناب عزراییل دست از سر ما بر نمی داشت این بار برق قطار اتصالی کرد و تمام تلاش ها برای روشن نمودن کوپه ها بی نتیجه ماند. 

 درادامه برامون اتوبوس گرفتن تا بریم شهر به به شهر به  شیراز و...دردسرتون ندنم تو این ۵روز ۵ تا اتوبوس از دفاتر خدماتی برامون گرفتن که هرکدام به تیر بلا خوردن  

اولی موتور سوزوند  

دومی تسمه کولر پاره کرد  

سومی شیشه اش و تو راه زدند شکستند  

چهارمی رادیاتش مشکل پیدا کرد و

آخری هم وقتی رسوندمون فرودگاه شیراز یه چیز دیگه  شد که نفهمیدم  

اما از همه جالبتر تاخیر ۱۰ساعته ما برای رسیدن به تهران بود  

که به سختی بوداما رسیدیم 

 اما تمام سختی های این سفر  که تقریبا یک ماهی میشه  به کنار

دست های ترک خورده زن آتشگاهی را نمی تونم فراموش کنم که به خاطر سد زمینش زیر آب رفته بود و ساکت . ارام د رکنار چند روستایی باچشمانی معصوم ملتمسانه تیم  خبری را نگاه می کرد  تا کسی بتونه گره از مشکلاتش باز کنه  هزار افسوس که من فقط می تونستم میزبان نگاهش باشم  واین ژیام شو به استاندارمنتقل کنم و لاغیر . 

هرچند مطمئنم با اون جواب سر بالای اقای استاندار گرهی از مشگلاتش بازنمی شه

شنبه 5 اردیبهشت 1388 ساعت 10:06

اصل مطلب

نیایش با خدا

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد

خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد

خدا فرمود : لازم نیست، روحش سالم است، جسم هم که موقت است

گفتم مرا خوشبخت کن

خدا فرمود : نعمت از من، خوشبخت شدن از تو

از او خواستم روحم را رشد دهد

خدا فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی،

من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم

خدا فرمود : برای این کار من به تو زندگی داده ام

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد من هم دیگران را دوست بدارم

خدا فرمود : آها بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد

شنبه 17 اسفند 1387 ساعت 11:49

آموزهای زندگی

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند، و گاهی اوقات پدران هم. 

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود 


در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند.

در 30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.    

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می سازد.    

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.  

 

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند.  

  در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بد ترین دشمن وی است.    

در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.   

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد، اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.    

در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل دارد بخورد.   

 

در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است.  

  در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است، به رشد وکمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می شود.  

در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.  

در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.   

****گابریل گارسیا مارکز****

  
جمعه 9 اسفند 1387 ساعت 17:45

خرافه پرستی بسه

خرافه پرستی و بدعت دردین از اون چیز هایی که هر روز داره بهش اضافه می شه و برخی از مردم ما هم در عصر ارتباطات و دنیای دیجیتال  به جای سوار شدن قطار پیشرفت متحجرانه به قرن های ابتدایی بازگشتند و استفاده جادو جمبل و رمل و اسطرلاب را به هر چیز دیگه مقدم می دونند.

به جای چنگ زدن به ریسمان الهی برای رستگاری دچار شرک خفی شدند  وسنگ ریزه به در مساجد م ی کوبند و در حال انحراف از مسیر اصلی ، قرب الی الله ، هستند.

این فرهنگ غلط به قدری گسترش پیدا کرده که  کارش از زیرزمین ها و دخمه  گذشته و جدای از زمین فوتبال ، که این روز ها روزنامه های ورزشی خیلی به اون می پردازند،پا به کوچه و خیابان گذاشته و بی پروا دین و نشانه رفته .

دامنه این بی پروایی اونقدر گسترش یافته که آیت الله مکارم شیرازی ، از مراجع تقلید و را هم به ستوه اورده.

آیت الله مکارم شیرازی  که پیش از این هم بارها در خصوص رواج خرافه در دین ، به خصوص قمه زنی و بیان احادیث غیر مرتبط در مراسم عزاداری هشدار داده بود این بار در یک اظهار نظر رسمی گفت: "بوسیدن درب مساجد در پایان ماه صفر خرافه است و مردم به جای چنین اعمالی به قرآن مجید و ائمه اطهار(ع) متوسل شوند."

این مرجه تقلید گفته:"دستور دینی برای بوسیدن در مساجد و تبریک گفتن به حضرت زهرا (س) در پایان ماه صفر وجود ندارد و اینها از خرافات عوامانه است. "

در سالهای اخیر بسیاری از مردم پیش از سحر نخستین روز ماه ربیع الاول به واسطه پایان دو ماه محرم وصفر اقدام به دق الباب مساجد می کنند . پایان ماه صفر را به حضرت زهرا نوید می دهند.این اتفاق به اعتقاد این گروه سنت نبوی است با اعمال متفاوتی چون روشن کردن شمع، زدن سگ ریزه به در مساجد، آب و جاروی روبروی مساجد ، پخش نقل و شیرینی و سایر نذورات همراه است.  

 

این افراد که شب گذشته به وفور درتهران قابل مشاهده بودن در گروههای2-3 نفره ، پیاده ، با موتور سیکلت و ماشین های سواری گرفته تا وانت قابل مشاهده بودند

زمان عبور از خیابان  از تجمع آنها روبروی مساجد می شد فهمید که دراون نزدیکی یک مسجد وجودداره.

اما نکته جالب این سنت دراین که با گذشت سالها بیشتر بین مردم رواج پیدا کرده و مردم برای گرفتن حاجات شون به این روش رو اوردند.

اما یکی دیگر از نکات قابل توجه این ادای سنت این بود که با توجه به تبلیغات گسترده رادیو تلویزیون بود که بارها این اظهار نظر را از بخش ها ی مختلف خبری پخش کرد اما نکته جالبش این بود که من وقتی اخر شب تو خیابان ترددمی کردم با استقبال بی نظیر مردم تو محله های مختلف روبرو شدم!

*

البته منم 4-5 سال پیش این کار و کردم به همین خاطر فهمیدم استقبال به شدت افزایش یافته!!!! 

 این هم لینک خبرهای مرتبط 

۱  ۲ 

 

ادامه سخنان آیت الله مکارم شیرازی ار در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
یکشنبه 22 دی 1387 ساعت 11:31

نامه ای از طرف....

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...   

                                        دوستت دارم،  روز خوبی داشته باشی 

                                                                             خدا

1 2 3 4 5 ... 17 >>